نمىشكند ، چنان كه نور عرضى آفتاب يك حقيقت است ، و تكثّر آن به سبب تكثّر سطوح است و به وحدت آن ضررى نمىرسد .
و ظلمت عبارت از عدم نور است پس ظلمت خودش ذاتا مخفى است ، و غيرش را نيز مخفى مىكند ، و اين شأن ماهيّتها و حدود و عدمهاست كه از تنزّل وجود و ضعف آن ناشى شده است ، و هر اندازه كه تنزّل و ضعف زياد شود حدود و ماهيّتها و خفا و اخفا زياد مىشود تا به عالم طبع مىرسد كه صفات وجود در آن مخفى است .
دانستى كه كثرت ذاتا متعلّق به حدود است ، و به سبب حدود وجود متميّز مىشود چنان كه به وسيلهء سطوح نور عرضى تميز داده مىشود ، و اگر سطوح نبود نور ظاهر نمىشد ، و لذا ظلمات را به صورت جمع ، مقدّم و نور را به صورت مفرد ، مؤخّر آورد تا عكس حالت اوّل باشد ، پس فرمود :
الظُّلُماتِ وَ النُّورَ
و چون دهرى و طبيعى و قائلين به بخت و اتّفاق و قائلين به اجزاى لا يتجزّى و غير آنها از فرقههاى ملحد به قديم بودن عالم با صورت و مادّه يا به مادّه فقط قائل بودهاند و لذا فقرهء اوّل از آيه به منع ادّعاى آنها برمىگردد .
و چون بيشتر ثنوىها قائل به قديم بودن نور و ظلمت هستند و اينكه آن دو مبدأ عالمند و وجه مغالطهء آنان در اوّل « سورهء نساء » در قول خدا :
إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ
گذشت . و لذا فقرهء دوّم آيه منع ادّعاى آنان است .