عمل نمود ، حتما به عبوديّت ارتقا پيدا مىكند ، و آن مقام فنا و مقام ولايت است .
سپس وقتى كه خداوند دانست كه در او استعداد اصلاح غير وجود دارد او را به بشريّتش برمىگرداند و به او خلعت نبوّت و رسالت يا خلافت مىدهد ، و او را به دقايق صنع در ملك و ملكوت آگاه مىسازد ، و او را بر دقايق تصرّف در اشيا قادر مىسازد و جميع موجودات را در خدمت او قرار مىدهد و آن آخرين مرتبهء حكمت است .
مقصود از حكمت در اينجا ، ولايت است چون ولايت از نتايج حكمت است و اين بيان حكمت و تحقيق آن است ، و تفسيرات مختلف كه در سخنان آنها آمده است به همين معنى برمىگردد . مانند اينكه گفته شود : حكمت شناختن حقايق اشياء است آن چنان كه هست ، يا حكمت عبارت از علم به نيكىها و عمل صالح است ، يا انجام دادن فعلى است كه سر انجام پسنديدهاى دارد ، يا اقتدا كردن به خالق است به قدر طاقت بشر ، يا تشبّه به إله است در علم و عمل به قدر طاقت بشرى .
وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً
ملك ، اسم مصدر است به معنى چيزى كه ملك انسان مىشود ، و بر هر مملوكى اطلاق مىشود ، مخصوصا بر عالم طبع . چون هيچ جهتى جز مملوكيّت در آن نيست بر خلاف ملكوت كه آن مبالغه در مالكيّت است .
زيرا كه ملكوت اگر چه از وجهى مملوك است ولى يك نوع مالكيت ملك براى آن ثابت است ، مانند مالكيّت جبروت نسبت به پائينتر از خودش و مالكيت لاهوت نسبت به ما سواى خودش .
مقصود از ملك عظيم ، در اينجا كه مقابل كتاب و حكمت است عبارت از رسالت و جانشينى رسالت است كه آن رسالت از جهت اينكه جامع بين وحدت و كثرت كامل است ، ملكى است كه بزرگتر از آن وجود ندارد . در خبر ، به طاعت واجب كه لازمهء رسالت است ، و به طاعت