به ظاهر ديده مىشود بلكه فاعل حقيقت وجود است كه با حدود عباد ظاهر مىشود .
امّا توجّه به ملامت و تعزير و حدّ و امر و نهى در صورتى كه فعل از چيزهائى باشد كه عوام در مورد آن عتاب و سرزنش مىشوند به جهت خالص كردن انسانيّت است ، يعنى خالص كردن آن حقيقت از حدودى كه مخالف با حدود انسانيّت است . و اگر فعل از چيزهائى است كه دربارهء آن انبيا و اوليا مورد خطاب قرار مىگيرند بدان جهت است كه انسانيّت را از تمام حدود خالص كرده و به ظهور بدون حدّ برسانند .
از همين جا دانسته مىشود كه ملامت و اجراى حدود و امر و نهى جائز نيست مگر از كسى كه شأنيّت و صلاحيّت خالص كردن داشته باشد يعنى از كسانى باشد كه خودش را از حدّى كه مىخواهد ديگران را از آن حدّ خالص گرداند ، خالص كرده باشد ، و به آن حدّ بينا و بر خالص كردن قوى باشد . و اگر چيزى از اينها از او فوت شود چنين عملى از او جائز نيست .
از طرفى چون انسان خودش نمىتواند بفهمد كه داراى اين مقام است احتياج به اجازه شخصى پيدا مىكند كه نسبت به او بينا و محيط باشد . علاوه بر اين به سبب اجازه است كه قلب مأمور بر امر آمر منعقد مىشود و اگر اجازهاى در بين نباشد اين عقد تحقّق نمىپذيرد .
لذا بايد گفت چون افعال اوّلا و بالذّات به هر نحو وجودى به خداى تعالى نسبت داده مىشود . ثانيا و بالعرض ، صحيح است كه افعال بندگان را از آنها سلب كنيم و نسبت افعال عباد را به خداى تعالى بدهيم .
مانند قول خداى تعالى :
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ
« 1 » كه در اين آيه قتلى را كه از آنها صادر شده نفى كرده است ، و به طريق حصر قلب يا
هامش
( 1 ) پس شما آنها را نكشتيد بلكه خدا آنها را كشت ( سوره انفال ، آيه 8 )