قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ
براى من پسر به دنيا بيايد در حالى كه به پيرى رسيدهام ، و نطفهء شخص پير صلاحيّت انعقاد فرزند را ندارد ، ظاهر اين بود كه بگويد : ( بلغت الكبر ) يعنى به پيرى رسيدم ولى او گفت پيرى مرا رسيد ، براى اشعار به اين است كه پيرى مانند كسى است كه طالب انسان است و به سويى او مىآيد .
وَ امْرَأَتِي عاقِرٌ
رحم زن من صلاحيّت انعقاد فرزند ، قبل از پيرى را نداشت تا چه رسد به الآن كه پير شده است . و اين تعجّب و استبعاد از زكريّاست نسبت به فرزند ، بر حسب اسباب طبيعى است ، لذا بعد از آن انقطاع ، اسباب طبيعى را آورد ، و خوشحال شد آنگاه كه فهميد فرزند دار شدن ، به سبب فضل و كرم خداست بدون اسباب طبيعى ، نه اينكه خواسته باشد ، كار خدا را بدون اسباب انكار كند تا مخالف مقام انبيا باشد .
برخى گفتهاند : وقتى كه به زكريّا بشارت فرزند داده شد يك صد و بيست سالش بود و زنش نود و هشت سال داشت .
قالَ
خداوند يا ملائكهء نداكننده گفت :
كَذلِكَ
خبر مبتداى محذوف است يعنى مطلب همانطور است كه بشارت دادى ، يا متعلّق به « يفعل » است يعنى مثل عطا كردن فرزند بدون وجود اسباب طبيعى .
اللَّهُ يَفْعَلُ ما يَشاءُ
خداوند هر چه را بخواهد انجام مىدهد خواه اسباب آن موجود باشد يا نباشد . بعضى گفتهاند : استفهام زكريّا براى اين بوده ، كه بداند آيا در حال پيرى او و همسرش ، خداوند به آنها فرزند مىدهد يا آنها را جوان مىكند و سپس فرزند مىدهد ؟ ! بعضى گفتهاند : احتمال دارد كه مطلب براى او مشتبه شده باشد كه آيا فرزند از پيرزن نازا مىباشد يا از زن ديگر جوانى كه صلاحيّت فرزند آوردن را داشته باشد . و بعضى گفتهاند : اين سؤال را كرد تا بداند كه بشارت حقّ بود و از ملائكه بود يا از شيطان . به همين جهت گفت :