چون آن رباط نزديك طوايف نقابدار ( كداله ) است و عامه معتقدند كه فاطمى از آن طوايف است يا آن قبايل دعوت او را مىپذيرند و منتشر ميكنند و اين پنداريست كه به هيچ دليلى متكى نيست بجز دورى و شگفتى آن ملتها و از اين رو كه عامه كمترين اطلاعى باحوال آن طوايف از لحاظ فزونى يا كمى جمعيت و نيرومندى يا ناتوانى آنان ندارند و بدين سبب كه نقاط دور دست و مرزى دور از دسترس دولت و بيرون از دايرهء نفوذ آنست از اين رو اوهام عامه قوت مىيابد كه فاطمى از آن نواحى ظهور مىكند و تنها بهرهاى كه از اين پندار ممكنست ببرند اينست كه ( فاطمى منتظر ) از زير قدرت دولتها و قوانين و فرمانها خارج است .
اينست كه اغلب بسيارى از كمخردان رياكارانه براى تبليغ و دعوت مردم بدان جايگاه ( رباط ماسه ) ميشتابند و خيالات پوچ و احمقانهاى در سر ميپرورند كه به منظور خويش نايل آيند و دعوت خود را بكمال رسانند در حالى كه بيشتر آنان جان خود را در اين راه از دست داده و بقتل رسيدهاند .
شيخ ما محمد بن ابراهيم ابلى براى من روايت كرد كه در آغاز قرن هشتم و روزگار فرمانروايى سلطان يوسف بن يعقوب مردى از تصوف پيشگان معروف به تويزرى مصغر توزر و منسوب بدان شهر در رباط ماسه خروج كرد و مدعى شد كه وى فاطمى منتظر است . گروهى از مردم سوس از قبايل صنا كه ( صنهاجه ) و كزوله او را پيروى كردند و كارش بالا گرفت و نزديك بود زمام همهء امور را بدست گيرد از اين رو رئيسان قبيلهء مصامده از وى بيمناك شدند تا سكسيوى بحيله كسى را بر انگيخت كه شبانه وى را بكشت و هواخواهان وى متلاشى شدند .
همچنين در آخر قرن هفتم ، يعنى ميان سال ششصد و نود تا هفتصد مردى در غماره موسوم به عباس ظهور كرد و مدعى شد كه او فاطمى است و عامهء مردم غماره از وى پيروى كردند و آنگاه با قهر و غلبه بر شهر بادس تسلط يافت و بازارهاى آن را سوخت و سپس بسوى شهر المزمه شتافت و در آن شهر او را با مكر و حيله بقتل رسانيدند و دعوتش پايان نيافت .
و از اين گونه دعاوى كه مدعيان آنها پيشرفت نكردهاند نمونههاى
تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى ) — صفحة 641
مساهمون: ابن خلدون
ص٦٤١