زمامداران چنين دولتى ميربايد و گر نه همچنان باقى ميماند در حالى كه از داخل خود متلاشى و مضمحل ميگردد مانند فتيلهء چراغى كه روغن آن تمام شود و بخاموشى گرايد .
و خدا دارندهء امور و مدبر همهء آفريدهها است جز او خدايى نيست .
فصل [ 1 ] در اينكه چگونه دايرهء مرزهاى يك دولت از آغاز تشكيل تا پايان دوران جهانگشايى آن توسعه مىيابد و سپس مرحله بمرحله مرز و بوم آن رو بنقصان ميرود و كوچك مىشود تا سرانجام بانقراض و اضمحلال منتهى ميگردد
در فصل خلافت و پادشاهى كه بخش سوم اين مقدمه بشمار ميرود ياد آور شديم كه هر دولتى ميتواند بهرهء معينى از سرزمين و مرز و بوم داشته و ممكن نيست بر آن حدود كشورها و شهرهاى ديگرى بيفزايد . و علت آن را بايد در اين حقيقت جست كه دولت خدمتگزاران و افراد قبيلهء خود را بر شهرها و نواحى دور و نزديك كشور تقسيم مىكند تا آنها را نگهبانى كنند و هنگامى كه همهء آنان را بنواحى گوناگون گسيل دارد ، ديگر كسى باقى نمىماند و آخرين نواحى پيرامون كشور وى مرزهاى او خواهد بود كه مانند كمربند از تمام اطراف دولت او را احاطه مىكند .
سرحدها و نهايت مرز و بوم يك دولت گاهى عبارت از همان دايرهايست كه نخستين دولت پايهگذار بدست آورده است و گاهى هم اگر شمارهء خدمتگزاران و افراد قبيلهء دولتى از دولت پيش از آن فزونتر باشد ممكنست پهناورتر شود و همهء اين مراحل جهانگشايى و وسعت بخشيدن مرز و بوم هنگامى ميسر مىشود كه اعضاى دولت هنوز عادات و رسوم باديهنشينى را از دست نداده و بر همان
هامش
[ 1 - ) ] اين فصل در چاپ مصر و بيروت و « ينى » نيست و تنها در چاپ پاريس ديده مىشود ، از اين رو فصل مزبور از ص 114 تا ص 117 آن نسخه ترجمه شد .