ابو حمو در صدد كينهتوزى بر آمد و به بعضى از قبايل طرفدار خود اشاره كرد كه « در حدود سرزمين خود متعرض ابن خلدون شوند » . ابن خلدون خود شرح اين حادثه را بدينسان وصف مىكند :
« در آنجا راه را بر ما گرفتند و كسانى از همراهان ما كه اسبهاى خود را نجات دادند خود را بكوه دبدو رسانيدند و رهايى يافتند و بقيهء كسانى را كه با ما بودند غارت كردند و مهاجمان بسيارى از سواران را پياده كردند و اسبهاى آنها را ربودند و من هم از آن جمله بودم و دو روز برهنه بسر بردم تا خود را بآبادانى رسانيدم و سرانجام بهمراهانم كه در كوه دبدو گرد آمده بودند پيوستم » . هنگامى كه ابن خلدون پس از اين مصيبت و رنج بفاس رسيد وزير ابن غازى كه زمامدار مملكت بود به گرمى او را پذيرفت و به علت سوابق ديرين ويرا مشمول عنايات خويش قرار داد ولى اوضاع سياسى بسرعت در تغيير و تبديل بود و در نتيجهء تحريكات سلطان غرناطه از يكسو و تعدد مدعيان تاج و تخت از سوى ديگر ابن غازى سقوط كرد .
سلطان ابن احمر نسبت به سلطان عبد العزيز و ابن غازى وزير كه پس از وى زمام امور را باستقلال بدست آورده بود خشمناك بود و علت اين خشم آن بود كه لسان الدين خطيب به مغرب پناهنده شده بود و بر رغم اينكه ابن احمر ويرا مطالبه كرده و در اين باره اصرار ورزيده بود نه سلطان و نه وزير وى ابن غازى هيچكدام درخواست ويرا اجابت نكرده و لسان الدين را بسوى او گسيل نداشته بودند .
از اين رو ابن احمر امير عبد الرحمن مرينى را كه به پايتخت او پناهنده شده بود آزاد كرد و بوى اجازهء ورود به مغرب داد تا در صدد مطالبهء سلطنت بر آيد و ابن غازى را از فرمانروايى كنار زند . شاهزادهء مزبور بمحض ورود به بلاد مغرب مردم را بسلطنت خود دعوت ميكرد و در نتيجه دستهها و گروههاى بسيارى از مردم را براى كمك و يارى خود گرد آورد و استدلال ميكرد كه نمىبايست كودك عاجزى بسلطنت برگزيده شود . وزير ابن غازى هنگامى كه از اين واقعه آگاه شد سپاهيان خويش را تجهيز كرد و دستههاى بسيارى را براى مقابله با شاهزادهاى كه انقلاب كرده بود گسيل داشت و ميان سپاهيان دو طرف تصادمات و پيكارهاى بسيارى روى داد . در همين گير و دار گروه ديگرى در طنجه شاهزادهء مرينى احمد را از زندان بيرون آوردند و دست بيعت بوى دادند كه سلطنت را براى خود مطالبه كند و بدينسان ابن غازى ناگزير بود در برابر انقلاب دو شاهزاده در دو جبهه به پيكار پردازد . پس از چندى دو شاهزادهء مزبور با هم ديدار كردند و تا پايان كار براى يارى و كمك به يكديگر پيمان بستند و موافقت كردند كه پس از پيروزى كشور را ميان خود تقسيم كنند ، بدينسان كه سلطنت و پايتخت به احمد تعلق يابد و قسمتى از نواحى كشور قلمرو فرمانروايى عبد الرحمن باشد . اين اتحاد و پيمان خواهى نخواهى پيروزى شاهزادگان انقلابى را تسهيل كرد و ابن غازى پس از آنكه سه ماه در محاصره واقع شده بود ناگزير تسليم گرديد و بدينسان فرمانروايى وزير مزبور پايان يافت و سلطان ابو العباس احمد بسلطنت مغرب نايل آمد و ليكن سلطان و شاهزادهء ديگر پس از آنكه از پيكار فاتح شدند و بر دشمن مشترك غلبه يافتند با يك ديگر از در ستيز در آمدند و دربارهء تفسير حدود قلمرو فرمانروايى خود ميان آنان اختلاف و كشمكش روى داد و بدينسان مغرب اقصى دچار اضطرابات و آشوبهاى پياپى گرديد .
اما ابن خلدون ديگر از اين همه فتنهها و آشوبها نفرت داشت و در صدد بود زندگى « آرام و بىاضطرابى » را آغاز كند و هنگامى كه بر وى مسلم شد به علت جنبشها و قيامهاى پى در پى در بلاد مغرب ممكن نيست بچنين منظورى نايل آيد ، بر آن شد كه بار ديگر باندلس
تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى ) — صفحة مقدمه 62
مساهمون: ابن خلدون
صمقدمه ٦٢