در موقع لازم با اين اتحاد سلطان قسنطينه را تهديد كند .
از اين وقايع وضع سياسى پيچيده و مبهمى بوجود آمد : دو دشمن روبروى هم صف كشيده بودند در حالى كه پشت سر هر يك دو دشمن ديگر بطور طبيعى با يك ديگر پيمان دوستى بسته بودند و پيداست كه خواهى نخواهى كشمكش و اختلاف ميان اين قواى چهارگانهء اساسى براى قيام گروهى از دشمنان و جنگاوران ديگر ميدان وسيعى باز ميكرد و بر شدت فتنهها و آشوبها مىافزود .
اين دشمنيها و فتنهگريها سالها ادامه يافت و ابن خلدون در اين ميانه با روشى كه ياد كرديم دخالت مؤثرى داشت .
وى در آغاز امر به ابو حمو سلطان تلمسان مساعدت ميكرد و نخست قبايل را بكمك او گسيل ميداشت و گذشته از اين اتصال و رابطهء تلمسان را با تونس تضمين ميكرد تا بدينسان از طريق صحرا و با گذشتن از بيسكره دو شهر مزبور بهم مرتبط شوند .
ولى پس از چندى هنگامى كه سلطان مغرب عبد العزيز بر تلمسان استيلا يافت و براى استقرار فرمانروايى در مغرب ميانه از ابن خلدون طلب مساعدت كرد ، وى درخواست او را پذيرفت و از كمك و همراهى به ابو حمو منصرف شد و عبد العزيز را مورد حمايت خويش قرار داد و از اين راه خدمت گرانبهايى بوى كرد .
ابن خلدون در اين صحنههاى سياسى در ظرف چند سال در پرتو مهارتى كه در بر انگيختن عشاير بدست آورده و در سايهء پيشوايى معنوى كه براى او در ميان باديهنشينان حاصل آمده بود بازيگر مهم سياست مغرب بشمار ميرفت .
ولى اهميت و شهرت بىنظير ابن خلدون در ميان عشاير با اين صورت پس از چندى سلطان بيسكره را كه پيشواى رسمى منطقهء زاب بود بوحشت انداخت و تصور ميكرد كه قدرت و نفوذ وى در ميان قبايل به كلى از ميان خواهد رفت . از اين رو در صدد تبعيد ابن خلدون از بيسكره بر آمد و بعضى از همراهان خود را بعنوان وساطت نزد سلطان مغرب فرستاد تا سلطان را وادار كند ابن خلدون را بفاس بطلبد . از اين رو ابن خلدون ناگزير شد با عائلهء خود از بيسكره بفاس منتقل شود .
دوران احتضار زندگى سياسى ابن خلدون
ابن خلدون پس از آنكه بيسكره را ترك گفت مدت دو سال زندگى آكنده از اضطرابات متوالى و تغييرات و تحولات روز افزونى داشت و اين مدت بمثابهء زندگى مخاطرهآميز « دوران احتضار » سياسى وى بود زيرا مىبينيم پس از اين دوران وى جاودانه زندگى سياسى را ترك گفت .
ابن خلدون پيش از آنكه بفاس برسد با خطرات و نگرانيهايى از وسط راه روبرو شد چه او هنگامى كه به مليانه رسيد خبر شد كه سلطان عبد العزيز در گذشته و پسرش سعيد پس از وى در تحت كفالت وزير ابن غازى بسلطنت برگزيده شده است .
طبيعى است كه سلطان ابو حمو اين فرصت مناسب را از دست نداد و از سرگرمى رجال مغرب در چارهجويى اوضاعى كه پس از مرگ سلطان عبد العزيز پديد آمده استفاده كرد « و از تبعيدگاه به تلمسان بازگشت و بر آن پايتخت و ديگر نواحى آن استيلا يافت » و چون ابن خلدون در اثناى وقايع اخير بمخالفت با وى برخاسته و از سلطان مغرب پشتيبانى كرده بود ، از اين رو