تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى ) — صفحة مقدمه 60

مساهمون:

صمقدمه ٦٠
خود را از وظايف دولتى بسلطان پيشنهاد كرد و از وى اجازه خواست كه بجايه را ترك گويد .

در بيسكره

ابن خلدون پس از خارج شدن از بجايه نزد بعضى از قبايل رفت و ميان آنها در حركت بود تا سرانجام به بيسكره رسيد و آنجا را براى محل اقامت خود و عائله‌اش برگزيد ، زيرا ميان وى و حاكم اين ديار ابن مزنى در اوايل دخول ابن خلدون بزندگانى اجتماعى روابط دوستى برقرار شده بود . ابن خلدون مدت شش سال در بيسكره بسر برد . راست است كه وى براى انجام دادن امورى چند در ميان باديه‌نشينان و شهرها چندين بار اين شهر را ترك گفت ولى وى هر بار پس از مدت كوتاهى به بيسكره بازگشت و ميتوانيم بگوييم كه وى در اين شش سال در حقيقت در بيسكره اقامت داشته است . سبك زندگى ابن خلدون در اين شهر صورت جديدى به خود گرفته بود . او از پايتختها و آشوبهاى آنها خسته شده بود و ديگر مراتب و مناصب عالى او را فريب نميداد چنان كه وى منصب حاجبى را هنگامى كه ابو حمو سلطان تلمسان بوى پيشنهاد نمود رد كرد ولى با همهء اين وى بهيچرو دست از كارهاى سياسى بر نداشته بود و همچنان بدان ادامه ميداد و با روش نوين و اسلوب خاصى در سياست دولتهاى مغرب دخالت مؤثرى داشت . او از طريق گردآورى قبايل و وا داشتن آنان بكمك فلان دولت گاهى بيك سلطان و بار ديگر بسلطان ديگرى خدمت ميكرد بىآنكه عهده‌دار سمت رسمى در دستگاه دولتى باشد يا آنكه خود را بيكى از حكومتهاى مزبور منتسب كند . ابن خلدون در شئون زندگى باديه‌نشينان بصيرت و آزمايش فراوانى بدست آورده بود و اقامت در بيسكره و رفت و آمد در ميان مهمترين عشاير باديه‌نشين ، بر تجارب سابق وى بدرجات افزوده و نفوذ و تسلط معنوى او را در ميان عشاير دو چندان كرده بود . او با مهارت شگفتى قبايل را بر مىانگيخت و آنها را متحد ميكرد و بپيروى از يك هدف وا ميداشت . مبالغه نخواهد بود اگر بگوييم وى زمام اين قواى مسلح را بدست گرفته بود و بهر گونه كه اراده ميكرد آنها را به كار وا ميداشت چنان كه نخست به سلطان تلمسان ابو حمو و سپس به سلطان مغرب اقصى عبد العزيز خدمت كرد . در اين روزگار دولتهاى مغرب چهار پايتخت اساسى داشتند : فاس ، تلمسان ، قسنطينه و تونس . ميان سلطان تلمسان و سلطان قسنطينه بخصوص كشمكش و دشمنى شديدى پديد آمده بود زيرا خاندان سلطان تلمسان ابو حمو با سلطان بجايه ابو عبد الله پيوند مواصلتى داشت و هنگامى كه ابو حمو سلطان تلمسان دانست كه سلطان قسنطينه پدر زن او را كشته و بر بجايه استيلا يافته است سخت خشمناك شد و بسوى بجايه لشكر كشيد تا آن را از زير قدرت قاتل عموى خود آزاد كند . ولى در همين گير و دار سلطان مغرب از اين فرصت استفاده كرد و چون سلطان تلمسان را سرگرم حمله به بجايه ديد به پايتخت دولت وى تاختن آورد و به همين سبب ابو حمو ناگزير شد از حمله به بجايه منصرف شود و براى دفاع از پايتخت خود به تلمسان باز گردد . بدينسان سلطان مغرب بطور طبيعى بسلطان قسنطينه كمك كرد و در برابر اين وضع ، سلطان تلمسان تصميم گرفت روابط دوستانه‌اى ميان خود و سلطان تونس برقرار سازد تا