تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى ) — صفحة مقدمه 58

مساهمون:

صمقدمه ٥٨
در فاس روابط دوستى و مودت استوارى برقرار شده بود . سلطان اندلس ابو عبد الله ، سومين پادشاه سلسلهء بنى احمر بود . وى در مدت انقلابى كه بر ضد او شده بود با وزير خود لسان الدين به مغرب پناه آورده بود ولى پس از مدتى توانست باندلس باز گردد و تاج و تخت را از شورشيان باز ستاند . ابن خلدون در مدت اقامت اين سلطان و وزيرش در فاس با هر دو تن آنان آشنا شده بود و در سايهء نفوذى كه در رجال دولت داشت به آنان مساعدت فراوان كرده بود از آن جمله سرپرستى خانوادهء لسان الدين را پس از رفتن وى باندلس به عهده گرفت و در مدتى كه بانتظار رفع غائله و شورش در فاس بسر ميبردند از آنها نگهدارى كرد و گذشته از اين دوستى او با لسان الدين ريشه‌هاى عميقى داشت . آنها به نبوغ و هوشمندى يك ديگر پى برده و حق آن را بشايستگى ادا ميكردند و نوعى هم فكرى و دوستى ادبى ميان آنان پديد آمده بود و پيوند آنان آنچنان جنبهء معنوى به خود گرفته بود كه ناگسستنى بود . بسبب همهء اين موجبات ، ابن خلدون مىانديشيد كه وقتى وارد اندلس شود سلطان و وزيرش مقدم او را گرامى خواهند شمرد . از اتفاق آرزو و انديشهء وى در اين باره جامهء عمل پوشيد ، زيرا سلطان و وزير وى بگرمى بىنظيرى از وى پذيرايى كردند و او را مورد مهر و عطوفت خويش قرار دادند و خانهء مجللى مجهز به تمام وسايل آسايش و رفاه بوى اختصاص دادند . ابن خلدون در ترجمهء احوال خود ميگويد كه سلطان « او را در زمرهء بزرگان دربار خود قرار داد و محرم اسرار خويش ساخت و هنگام سوارى در شمار ملتزمان ركاب خاص او بود و هنگام غذا خوردن و شوخى و تفريح در بزم خلوت همنشين وى بشمار ميرفت » . سال بعد سلطان او را به سمت سفارت نزد پادشاه قشتاله گسيل كرد تا ميان او و پادشاه مزبور پيمان صلحى منعقد كند ، و آن پادشاه بر اشبيليه استيلا يافته و آن را پايتخت كشور خويش قرار داده بود . چون ابن خلدون به اشبيليه رفت « آثار گذشتهء خود را در آنجا مشاهده كرد » و پادشاه قشتاله از پيش از مكانت و پايگاه ادبى ابن خلدون آگاه شده بود و از اين رو به او پيشنهاد كرد كه در خدمت آن پادشاه بماند و بوى وعده داد اگر پيشنهاد او را بپذيرد املاك اجدادش را بوى باز دهد ولى ابن خلدون اقامت در اشبيليه را نپذيرفت و پس از انجام دادن وظيفهء مهم سفارت خود با موفقيت كامل ، به غرناطه بازگشت و سلطان از پيروزى ابن خلدون در اين مأموريت و انعقاد پيمان صلح بسيار شادمان شد و قريه‌اى از قراى اطراف غرناطه را بعنوان اقطاع ( تيول ) بوى ارزانى داشت . در اين هنگام اعضاى خانوادهء او از قسنطينه وارد اندلس شدند و تمام وسايل آسايش و رفاه براى او فراهم آمد . ولى اين آسايش هم دير زمانى دوام نيافت چه ابن خلدون بر آن شد كه اندلس را ترك گويد و به بجايه سفر كند و منشأ اين تصميم وى به دو عامل اساسى باز ميگردد : 1 - ابن خلدون احساس ميكرد كه لسان الدين بن خطيب در باطن خود از نفوذ و منزلت وى نزد سلطان نگران شده است و علت آن سخن‌چينى و تفتين دشمنان و « بد انديشان سخن چين » بود و بر رغم استحكام روابط دوستانه و احترام متقابلى كه ميان او و لسان الدين بود ابن خلدون تصميم گرفت بهر وسيله هست اندلس را ترك گويد تا مبادا صفاى دوستى او با لسان الدين بتيرگى گرايد . 2 - حوادثى كه در مغرب ميانه روى داده بود زمينه‌اى براى ابن خلدون فراهم ساخت كه همواره در جستجوى آن بود ، زيرا امير محمد ابو عبد الله محمد بر بجايه استيلا يافته و
تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى ) — صفحة مقدمه 58 | ابن خلدون / محمد پروين گنابادى