گرد امير منصور بن سليمان گرد آمدند و بر ضد وزير مزبور قيام كردند .
سپس مدعى سومى هم براى تاج و تخت پديد آمد و آن امير ابو سالم بود كه از تبعيدگاه خود ( اندلس ) بازگشته بود و خويش را از دو مدعى ديگر براى سلطنت شايستهتر ميدانست .
در گير و دار اين اختلافات و كشمكشهاى سياسى ابن خلدون معتقد شد كه به همراهان اين مدعى سوم بپيوندد و با شيوههايى كه در آنها مهارت يافته بود بتبليغ و دعوت سلطنت وى قيام كرد و بيدرنگ نزد وى شتافت و او را به پيشروى بسوى پايتخت تشويق كرد و سرانجام ابو سالم او را در زمرهء ملتزمان ركاب خويش در آورد .
سلطان ابو سالم پس از آنكه بدينسان بر تخت سلطنت نشست خدمات ابن خلدون را مورد تقدير قرار داد و او را به سمت دبيرى خاص خود برگزيد و امور نامههاى سلطانى را بوى تفويض كرد و سرانجام منصب دادرسى عرايض را نيز بوى سپرد . در روزگار اين سلطان ابن خلدون با خرسندى و شادى بسر ميبرد ، سپس « بسرودن شعر پرداخت و ( بتعبير خود وى ) بحور شعرى گوناگون و زيبا و زشتى به ذهن او هجوم آورد كه مردد بود كدام يك را آغاز كند » ولى سلطان ابو سالم بيش از دو سال سلطنت نكرد زيرا وزير وى عمر بن عبد الله با گروهى از جنگاوران بمخالفت با وى قيام كرد و او را كشت و آنگاه بجاى وى ابن تاشفين را بسلطنت برگزيد تا خود بنام كفالت اين سلطان خردسال بر حاكميت مطلق و فرمانروايى مستقل خود باقى بماند .
هنگامى كه وزير مزبور بدينسان فرمانرواى مطلق گرديد ، ابن خلدون را « بر همان مناصبى كه داشت باقى گذاشت و بر اقطاع ( تيول ) و حقوق مستمرى او بيفزود » .
ولى ابن خلدون بمقتضاى روح سركش جوانى آرزوى رسيدن بمراتب بالاترى را در سر مىپروراند و از اين وزير انتظار داشت كه او را بمنصب بالاترى ارتقا دهد زيرا دير زمانى ميان آنان رشتههاى دوستى استوارى وجود داشت و اين دوستى بخصوص هنگامى كه در مجالس امير محمد حاكم بجايه گرد ميآمدند بيشتر تقويت شده بود و گذشته از اين معرفى عمر بن عبد الله بن سلطان ابو سالم در پرتو دوستى ابن خلدون انجام يافته بود و بدين سبب ابن خلدون كه طرز رفتار اين وزير را منافى سوابق ديرين ميشمرد تصميم گرفت « از اين سمت منصرف شود و با خشم از رفتن بدرگاه سلطان كناره گرفت » . ولى وزير به اين وضع اهتمام نكرد و از ابن خلدون دورى جست . در اين هنگام ابن خلدون بر آن شد كه « بموطن خويش افريقيه سفر كند » و از وزير كسب اجازه كرد . در همين تاريخ ابو حمو در تلمسان و مغرب ميانه در صدد بود فرمانروايى خاندان عبد الواد را بازستاند . از اين رو وزير ترسيد كه ابن خلدون بوى پيوندد و او را تقويت كند و به همين سبب راضى نشد كه وى بافريقيه سفر كند ، ولى پس از وساطت برخى از ياران و همراهان وزير سرانجام موافقت كرد تا ابن خلدون بهر جا كه بخواهد سفر كند به شرط آنكه از رفتن به تلمسان منصرف شود . از اين رو ابن خلدون اندلس را برگزيد و خانوادهء خود را با پسرش بقسنطينه گسيل كرد كه نزد دايىهاى خود فرزندان محمد بن حكيم سردار سپاهيان بمانند و خود به منظور مسافرت باندلس به سبته رهسپار شد .
در اندلس
ابن خلدون از راه سبته و جبل ، كه اكنون بنام جبل طارق معروفست ، باندلس سفر كرد و علت اينكه اندلس را برگزيد اين بود كه هنگام اقامت در فاس با سلطان غرناطه آشنايى حاصل كرده بود و بخصوص ميان او و وزير آن سلطان لسان الدين خطيب هنگام اقامت وى