تونس شدهاند ياد مىكند و بتدوين ترجمهء احوال ايشان ميپردازد و احاطهء آنان را در دانش ميستايد و ببرترى ايشان در دانش نسبت به خود اعتراف مىكند و از آنچه دربارهء ايشان نوشته است معلوم مىشود كه وى بخصوص تحت تأثير مقام علمى دو تن از آن گروه واقع شده و بيش از حد آنان را ستوده است . يكى از آنان عبد المهيمن بوده و ديگرى محمد بن ابراهيم آبلى .
عبد المهيمن پيشواى محدثان و نحويان مغرب و دبير سلطان و صاحب علامت ( طغرانويس ) و رئيس توشيح وى بوده است .
اين دانشمند نيز مانند خاندان خلدون به حضرموت انتساب داشته و او را حضرمى ميخواندهاند و به همين سبب پيوندهاى دوستى استوارى ميان او و خاندان خلدون ايجاد شده است ، حتى هنگامى كه مردم تونس بر ضد سلطان و همراهان وى قيام كردند عبد المهيمن بخانهء خاندان خلدون پناه برد و مدت سه ماه در آنجا در حال اختفا بسر برد .
ابن خلدون استفاده از محضر اين دانشمند را « لازم شمرد » و از وى حديث سماع كرد و اجازه بدست آورد و امهات ( صحاح ) ششگانه و كتاب الموطأ ابن مالك و كتاب السير ابن اسحاق و كتاب حديث ابن الصلاح را نزد وى فرا گرفت ، و اما آبلى « شيخ و استاد علوم عقلى » بشمار ميرفته است و ابن خلدون چندين سال در خدمت وى تلمذ كرد و در اين مدت دانشهاى عقلى را نزد او بياموخت ، نخست از تعاليم يعنى علوم رياضى آغاز كرد و آنگاه منطق و سپس ساير فنون حكمت و فلسفه را فرا گرفت .
ابن خلدون تبحر آبلى را در دانش ميستايد و حق تعليم و برترى او را بر خويش بيش از ديگران ميداند و ميگويد « او ببرترى و احاطهء من در اين علوم نسبت به ديگران گواهى ميداد » و شكى نيست كه اين گواهى نشان ميدهد كه ابن خلدون به طرز تفكر منطقى دلبستگى داشته و نيز ثابت مىكند كه تحصيلات او در علوم عقلى ( رياضيات و منطق و فلسفه ) در محضر آبلى بتقويت و رشد اين دلبستگى و استعداد فكرى كمك فراوانى كرده است و آثار اين استعداد و دلبستگى در بسيارى از مباحث مقدمه بطور وضوح كامل تجلى مىكند .
اما ابن خلدون هنگامى كه به هفده سالگى رسيد بمصيبت اندوهبارى دچار شد و به تحصيل او لطمهء بزرگى وارد آمد . وباى بزرگى كه مردم را دسته دسته در تونس طعمهء مرگ ميساخت ويرا نيز مصيبت زده و داغدار كرد چه هنگام شيوع اين بيمارى مهلك وى پدر و مادر و بيشتر استادان و مشايخ خود را از دست داد .
آنگاه مردم بر ضد سلطان مرينى قيام كردند و حكومت خاندان مزبور در افريقيه سقوط كرد و در نتيجه بقيهء دانشمندان و اديبان دربار سلطان مرينى كه از خطر و با جان بسلامت برده بودند نيز آن سرزمين را ترك گفتند .
ابن خلدون از اين حوادث سخت اندوهناك و ماتمزده شد . او كه يكباره پدر و مادر و بسيارى از استادان خود را از دست داده بود خود را تسلى ميداد كه حداقل از بقيهء دانشمندانى كه جان بسلامت بردهاند كسب دانش خواهد كرد ، ليكن بازگشت اين گروه به اوطان خود به كلى « او را از كسب دانش محروم كرد » و در نتيجهء اين حوادث و اوضاع خود را « وحشت زده و تنها » يافت ، از اين رو تصميم گرفت كه باستادان خود بپيوندد و با ايشان به مغرب سفر كند ولى برادر بزرگترش محمد او را از اين تصميم بازداشت .
و ديرى نگذشت كه زمينهء مساعدى براى دخول او در ميدان زندگى اجتماعى فراهم آمد زيرا ابو محمد ابن تافراكين وزير معروف كه در تونس قيام كرده و مستقلانه بر همهء اوضاع مسلط بود ابن خلدون را از جانب سلطان تونس ، ابو اسحاق ، به سمت « كاتب علامت » يا دبير
تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى ) — صفحة مقدمه 54
مساهمون: ابن خلدون
صمقدمه ٥٤