خلافت محروماند چه آنها از تسلط بر كشور مركز اصلى عرب و دار الخلافة ، جايگاه عصبيت آنان ، عاجز بودند بلكه آنها فقط بوسيلهء امارت اندلس خود را از مهلكههاى عباسيان حفظ كرده بودند .
تا اينكه عبد الرحمن داخل ( سوم ) آخرين ايشان يعنى ناصر [ محمد بن ] [ 1 ] امير عبد الله بن محمد بن عبد الرحمن اوسط در آغاز قرن چهارم پديد آمد و وضع خلافت در مشرق و تغييراتى كه در آن روى داده بود در اندلس شهرت يافت از قبيل محجوريت خليفه و امر و نهى و استقلال و خودكامگى موالى و فساد كارى ايشان در امور خلفا از راه عزل و تغيير دادن ( حكام ) و كشتار و ميل كشيدن چشم . و اين عبد الرحمن نيز شيوههاى خلفاى مشرق و افريقيه را تقليد كرد و موسوم به امير المؤمنين و ملقب به الناصر لدين الله شد .
و اين روش پس از وى مانند عادت و رسمى بجاى ماند و جانشينانش آن را فرا گرفتند در صورتى كه پدران و گذشتگان قوم او بر اين رسم نبودند . و وضع بر اين منوال ادامه يافت تا اينكه عصبيت عرب به كلى منقرض شد و رسم خلافت از جهان بر افتاد و موالى غير عرب بر عباسيان غلبه يافتند و نمكپروردگان بر عبيديان در قاهره تسلط پيدا كردند و صنهاجه بر امراى افريقيه و زناته بر مغرب و ملوك طوايف در اندلس بر امويان آن سرزمين استيلا يافتند و آن كشور را تجزيه كردند و حاكميت اسلام دچار تفرقه گرديد پس پادشاهان مغرب و مشرق شيوههاى گوناگونى در القاب معمول كردند از آن پس كه آنان را بنام « سلطان » ميخواندند .
ولى خلفا از ميان پادشاهان مشرق ، سلاطين ايران را بالقابى اختصاص داده بودند كه جنبهء بزرگداشت و تعظيم داشت چنان كه مىرسانيد كه ايشان منقاد و مطيع خليفهاند و موالات و دوستى نيكو دارند ، مانند : شرف الدوله و عضد الدوله و ركن الدوله و معز الدوله و نصير الدوله و نظام الملك و بهاء الملك [ 2 ] و ذخيرة الملك و امثال اينها .
و عبيديان نيز امراى صنهاجه را بچنين القابى اختصاص ميدادند و هنگامى كه
هامش
[ 1 - ) ] در ( پ ) نيست .
[ 2 - ) ] بهاء الدولة ، در ( ك ) و ( ب )