مطلبى را بعنوان مشورت با تو در ميان نهادم ولى سپس در بارهء آن تجديد نظر كردم و دريافتم كه نظر من مبتنى بر حق و خير خواهى نبوده است و حق در همانست كه تو انديشيدهاى . على ، ع ، گفت : نه به خدا بلكه ميدانم كه تو ديروز مرا پندى خيرخواهانه دادى و امروز مرا بر خلاف آنچه در دل دارى پند ميدهى ، ولى دفاع و حمايت [ 1 ] از حقيقت مرا از مشورت و خيرخواهى تو بازداشت . احوال آن بزرگان چنين بوده است كه بخاطر اصلاح دين دنيا را از دست ميدادهاند ، ولى ما :
« دنياى خويش را بپاره كردن دينمان وصله مىكنيم ، پس نه دينمان باقى مىماند و نه آنچه را كه وصله مىكنيم » [ 2 ] .
بنابر اين روشن شد كه چگونه امر خلافت بپادشاهى تبديل يافت ولى معانى خلافت از قبيل تحرى دين و شيوههاى آن و عمل كردن بر وفق موازين آن به حال خود باقى ماند و هيچگونه تغييرى در آن راه نيافت ، جز حاكم و رادع كه نخست دين بود آنگاه به عصبيت و شمشير مبدل گرديد و وضع خلافت در عهد معاويه و مروان و پسرش عبد الملك و آغاز خلافت عباسيان تا روزگار رشيد و بعضى از فرزندان او بر اين شيوه بود . سپس معانى خلافت به كلى از ميان رفت و بجز اسمى از آنها باقى نماند و خلافت به كلى بسلطنت محض تبديل يافت و طبيعت قدرتطلبى و جهانگشايى بمرحلهء نهايى آن رسيد و در هدفهاى مخصوص به آن طبيعت از قبيل بسط تسلط و فرو رفتن در شهوات و لذات به كار رفت و وضع حاكميت فرزندان عبد الملك [ 3 ] و هم فرزندان رشيد از خاندان عباسيان [ 4 ] و كسانى از آن خاندان كه پس از آنان بخلافت رسيدند بر اين شيوه بود و فقط نام خلافت در ميان ايشان به علت بقاى عصبيت عرب بجاى مانده بود و دو مرحلهء خلافت و پادشاهى به يكديگر مشتبه ميشدند . آنگاه رسم خلافت بسبب از ميان رفتن عصبيت و نابود شدن نژاد عرب و پراكندگى آداب و رسوم عرب بر افتاد و خلافت درست به صورت سلطنت مطلقه
هامش
[ 1 - ) ] زايد الحق در چاپهاى مصر و بيروت غلط و ذايد الحق در « ينى » درست است و احتمال هم مىرود « رايد حق » باشد .
[ 2 - ) ] ترجمهء اين بيت است كه جاحظ آن را در المحاسن و الاضداد در باب مذمت دنيا بدينسان آورده است . و ابراهيم بن ادهم اين شعر را انشاد مىكرد :نرقع دنيانا بتمزيق ديننا * فلا ديننا يبقى و لا ما نرقع .[ 3 - ) ] در « ينى » خلف عبد الملك .
[ 4 - ) ] در « ينى » : و پس از معتصم و متوكل .