تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
بنى اسرائيل سلطنت مطلقه تشكيل دادند و همچنانكه ميدانيم مقام نبوت هم داشتند و طريق حق را مىپيمودند . همچنين معاويه يزيد را بجانشينى خود برگزيد تا مبادا نفاق و پراكندگى روى دهد و رشتهء يگانگى و اتحاد ملت اسلام از هم بگسلد ، چه خاندان امويان بفرمانروايى ديگرى جز افراد خاندان خود تن در نميدادند چنان كه اگر معاويه ديگرى را بجز يزيد تعيين مىكرد با وى بستيز و مخالفت بر مىخاستند در حالى كه گمان آنان به يزيد صالح بود و هيچكس در اين باره شك نداشت و معاويه هم جز اين گمانى به يزيد نداشت او يزيد را به جانشينى خود تعيين نكرد در حالى كه معتقد باشد وى فاسق است ، زينهار ! هرگز در بارهء معاويه نميتوان چنين انديشه‌اى به خود راه داد . همچنين مروان بن حكم و پسرش نيز هر چند پادشاه بوده‌اند ولى در پادشاهى و كشوردارى بر شيوهء هوسرانان و ستمكاران نبوده‌اند ، بلكه ايشان در جستن راه راست و پيروى از طريق حق منتهاى كوشش خود را مبذول ميداشته‌اند و بجز در برخى از موارد ضرورى و الزامى ، از قبيل بيم نفاق و اختلاف كلمه ، ازين روش منحرف نميشده‌اند چه حفظ يگانگى و وحدت در نظر ايشان از هر مقصدى مهمتر بشمار ميرفته است و گواه بر اين امر طرز رفتار آنان در اقتدا و پيروى ( از اصول شرع ) و فضايلى است كه سلف از احوال ايشان داشتند ، چنان كه مالك در الموطأ به طرز رفتار عبد الملك استدلال كرده است . و اما مروان كسى بود كه در زمرهء طبقهء اول تابعان شمرده ميشد و عدالت تابعان معروف است . سپس به ترتيب پادشاهى به فرزندان عبد الملك رسيد و همهء آنان در ديانت بر همان پايه و مقام پدران خويش بودند . آنگاه نوبت خلافت بعمر بن عبد العزيز رسيد كه در وسط اين سلسله قرار گرفته بود ( يعنى هفت تن پيش از او از خاندان امويان خلافت كرده بودند و شش تن پس از وى بخلافت رسيدند ) و او منتهاى كوشش خود را مبذول داشت تا از طريقهء خلفاى چهارگانه و صحابهء پيامبر پيروى كند و در تبعيت از آنان بهيچرو مسامحه روا نداشت . از آن پس اخلاف آنان فرمانروايى كردند و طبيعت پادشاهى را در اغراض و مقاصد دنيوى خويش به كار بردند و روش و رفتارى را كه سلف ايشان بر آن بودند همچون :