فرمانبرى ميكردند و منقاد ميشدند و لشكريان ايشان ميتوانستند باقصى نقاط جهان گام نهند چنان كه در روزگار فتوحات و جهانگشاييها اين امر روى داد و پس از آن همچنان در دوران دو دولت امويان و عباسيان ادامه داشت تا هنگامى كه كاخ خلافت واژگون شد و عصبيت عرب مضمحل و تباه گرديد و درهم شكست .
و هر كه اخبار و سير عرب را بخواند و درين باره از روى دقت ممارست كند در مىيابد كه قريش از لحاظ فزونى عدد و جهانگشايى و استيلا نسبت بديگر بطون مضر در چه پايهاى بودند .
چنان كه ابن اسحاق اين موضوع را در كتاب « سير » آورده است ، و ديگران نيز ( بدان اشاره كردهاند ) پس چون ثابت شد كه شرط كردن نسب قرشى به منظور دفع تنازع و كشمكش است ، چه ايشان را عصبيت و استيلا حاصل بوده است ، و دانستيم كه شارع احكام را بنسل يا عصر يا امت خاصى اختصاص نداده است در مىيابيم كه اين شرط بىگمان به منظور تحقق يافتن شرط كفايت است ، از اين رو آن را به شرط مزبور باز ميگردانيم و علتى را طرد مىكنيم كه بر منظور نسب قرشى مشتمل است و آن هم داشتن عصبيت است . آنگاه شرط ميكنيم كه امام يا خليفه بايد از قومى برگزيده شود كه داراى عصبيتى نيرومند باشد . بدانسان كه عصبيت او بر ديگر عصبيتهاى همزمانش برترى و تفوق يابد تا ديگران را به پيروى خود وا دارد و همگان در حفظ و نگهبانى نيكو يك رأى و يك زبان شوند ، و هيچگونه عصبيتى نميتوانست مانند عصبيت قريش در سراسر كشورها و سرزمينها گسترش و تعميم يابد زيرا دعوت اسلامى كه بطايفهء مزبور اختصاص يافته بود جنبهء عمومى داشت و عصبيت قوم عرب براى گسترش آن كافى بود و بر ملتهاى ديگر غلبه يافتند .
اما اكنون چنان شرايطى موجود نيست و به همين علت در اين روزگار امر خلافت و امامت در هر كشور و ناحيهاى به كسى تعلق مىيابد كه در كشور خود داراى عصبيت نيرومندى باشد و ديگر عصبيتها را زير تسلط و سيطرهء خود در آورد . و اگر به حكمت و سر خدا در امر خلافت بنگريم از اين برتر نمىيابيم زيرا او ، سبحانه ، خليفه را جانشين خود قرار ميدهد تا به كار بندگانش عنايت كند و آنان را بمصالحى
تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى ) — صفحة 375
مساهمون: ابن خلدون
ص٣٧٥