و او را بلذاتى عادت ميدهد كه در نتيجهء ناز و نعمت و رفاه حال براى انسان حاصل مىشود و او را در چراگاه لذات رها مىكند و تا جايى كه ميتواند ميكوشد وليعهد در همان لذات غوطهور گردد و مراقبت و رسيدگى بامور دولتى را از ياد ببرد تا آنكه بمنزلهء محجورى قرار گيرد و بدينسان زمام امور از كفش ربوده مىشود .
و او هم بر حسب عادات و احوالى كه بدان خو گرفته است معتقد مىشود كه بهرهء سلطان از كشوردارى فقط نشستن بر او رنگ و دست بيعت دادن رجال دولت بوى و مخاطب واقع شدن به كلمات : مولاى من [ 1 ] ( خدايگان من ) و همنشينى با زنان در پشت پرده است . و حل و عقد مسائل كشور و امر و نهى و رسيدگى بامور پادشاهى و كشورى از قبيل نظارت در وضع سپاهيان و كارهاى مالى و مرزها را از وظايف وزير مىپندارد و در اين باره تسليم او مىشود تا آنكه آيين رياست و خودكامگى وى استحكام مىپذيرد و كشوردارى به او انتقال مىيابد و پس از او اعضاى عشيره و فرزندان وى بدنبال او همين مقام را بدست مىگيرند چنان كه اين معنى براى خاندان بويه و تركان و كافور اخشيدى و جز ايشان در مشرق و براى منصور بن ابى عامر در اندلس پيش آمد . گاهى هم آن پادشاه محجور كه ديگرى بر وى غلبه يافته متوجه اوضاع مىشود و خودكامگى وزير و جريان احوال خويش را در مىيابد و آنگاه بر آن مىشود كه خود را از زير قيود محجوريت و خودكامگى وزير بيرون آورد و زمام امور كشور را به نصاب معين يا بطبقهء فرمانرواى آن باز گرداند و غلبه يابنده را يا از راه كشتن يا تنها با بر كنار كردن از مقامى كه دارد از ميان بردارد ولى اين امر بندرت روى ميدهد ، زيرا هنگامى كه دولت بدست وزرا و هواخواهان بيفتد دير زمانى ادامه مىيابد و كمتر ديده شده كه چيرگى و غلبه را بتوان از بين برد چه اغلب اين امر بسبب ناز و نعمت فراوان و پرورش يافتن شاهزادگان در مهد لذات و تنعمات و فرو رفتن در شهوات پيش ميآيد چنان كه روزگار مردانگى و دلاورى را از ياد مىبرند و باخلاق دايگان و للهها خو ميگيرند و بر همين شيوه تربيت ميشوند . از اين رو شوق رياست از دل آنان بيرون ميرود و
هامش
[ 1 - ) ] « تهويل » در چاپهاى مصر غلط و صحيح « تمويل » است كه مصدرى جعلى است و از ريشهء « مولى » گرفته شده است . رجوع به حاشيهء دسلان شمارهء 3 ص 377 ج 1 شود .