فصل بيست و سوم در حقيقت سلطنت و انواع آن [ 1 ]
پادشاهى و تشكيل دادن دولت براى انسان پايگاهى طبيعى است زيرا در فصول پيش ثابت كرديم كه ممكن نيست بشر بزندگانى و موجوديت خود ادامه دهد جز در پرتو اجتماع و تعاون براى بدست آوردن روزى و ديگر ضروريات خويش .
و هر گاه اجتماعات براى انسان حاصل آيد ضرورت اقتضا مىكند كه با يك ديگر روابط گوناگون برقرار سازند و نيازمنديهاى خويش را بر آورند و هم بر حسب آنكه در طبيعت حيوانى انسان ستمگرى و تجاوز به يكديگر سرشته است ناگزير هر يك به ديگرى دست درازى مىكند تا حاجات خود را به زور از وى بستاند و ديگرى بر مقتضاى طبيعت خشم و نام و ننگ و اقتضاى نيروى بشرى در اين باره پيش گيرى مىكند و سرانجام كار بكشمكش و زد و خورد و جنگ منجر ميگردد و جنگ باعث هرج و مرج و خونريزى و نابودى نفوس بىشمار مىشود و فرجام كار به انقراض نسل بشر منتهى ميگردد ، در حالى كه بقاى نسل از چيزهايى است كه خداى ، سبحانه به محافظت اختصاص داده است . پس بقاى نوع بشر به حالت هرج و مرج و بيسر و سامانى و نداشتن حاكمى كه مانع تجاوز آنان به يكديگر باشد محال و امكان ناپذير است . و بدين سبب بشر به رادع يا حاكمى كه مانع دست درازى يكى به ديگرى باشد نيازمند است و چنين حاكمى بمقتضاى طبيعت بشرى همان پادشاه قاهر و نيرومند است و چنان كه در فصول پيش يادآور شديم چنين پادشاهى ناگزير بايد داراى عصبيت قومى باشد چه همهء توسعهطلبيها و مدافعات جز در پرتو عصبيت انجام نمىيابد ، و پادشاهى چنان كه مىبينيم پايگاه بلند و شريفى است كه توسعهطلبيها و مدافعات بسوى آن متوجه مىشود و محتاج بمدافعه مىباشد و هيچيك از اين معانى جز در سايهء عصبيتها جامهء عمل نمىپوشد . گذشته از اين ، عصبيتها نيز گوناگون و متفاوتست و هر عصبيتى داراى فرمانروايى و غلبه بر زير دستان قوم
هامش
[ 1 - ) ] عنوان فصل در ينى چنين است : در معنى حقيقت سلطنت .