ميتوان انديشيد كه چون عبد الرحمن بر شهر براز غلبه يافت و شهر براز از وى زينهار خواست تا در زير فرمان او باشد گفت : « من امروز از شما هستم ، دستم در دست شما و ميل من ميل شماست ، خوش آمديد و خداى شما و ما را فرخنده دارد . بهترين جزيهء ما بشما همان ياريى است كه بشما خواهيم كرد و به آنچه شما دوست داريد قيام كنيم ولى ما را بجزيه دادن خوار مكنيد چه ما را در برابر دشمنتان ضعيف خواهيد كرد » . اين سخنان را ميتوان دربارهء گفتههايى كه آورديم مورد توجه و استناد قرار داد و براى اثبات گفتار ما دليلى كافيست .
فصل بيستم در اينكه شيفتگى بخصال پسنديده از نشانههاى پادشاهى و كشوردارى است و بر عكس
چنان كه در پيش ياد كرديم چون پادشاهى براى انسان امرى طبيعى و ضروريست ، زيرا موافق طبيعت اجتماع بشريست ، و از اين رو كه آدمى بر حسب اصل فطرت و نيروى ادراك و خرد ( قوهء ناطقه و عاقله ) خويش بخصال نيكى نزديكتر از خصال بدى است چه بدى از جانب قواى حيوانى كه در وى هست صادر مىشود ولى از جنبهء انسانيت خويش به نيكى و خصال آن نزديكتر مىباشد و كشور دارى و سياست تنها از اين رو به دو اختصاص يافته كه وى انسان است چه اين دو امر خاص آدمى است نه حيوان ، بنابر اين خصال نيكى او همان فضيلتهايى - است كه متناسب با سياست و پادشاهى است چه نيكى است كه مناسب سياست باشد .
و در فصول پيش ياد كرديم كه نيروى فرمانروايى [ 1 ] داراى اصل يا شالدهايست كه بر آن استوار ميگردد و حقيقت نيروى مزبور بدان تحقق مىيابد .
و آن اصل عصبيت و دودمان است و نيز نيروى فرمانروايى داراى فرع يا شاخهاى
هامش
[ 1 - ) ] ترجمهء كلمهء مجد است كه ابن خلدون آن را بمعنى فرمانروايى آورده و بجاى حكومت مطلقه ( الانفراد بالمجد ) به كار برده است .