وى درودگرى بوده كه تابوت مردگان [ 1 ] ميساخته است و آنگاه كه به بنى عامر ملحق شده است با دودمان آنان پيوند خويشى پيدا كرده و سرانجام برياست آن دودمان رسيده است و بنى عامر ويرا حجازى ميخواندهاند ، ديگر ادعاى خاندان بنى عبد القوى بن عباس از قبيلهء توجين است كه خود را از فرزندان عباس بن عبد المطلب ميدانند و بسبب شيفتگى كه به اين دودمان شريف دارند با غلط كارى نام عباس بن عطية پدر عبد القوى را بهانه ساختهاند در صورتى كه هيچكس خبر نداده است كه يكى از افراد خاندان عباسيان به مغرب آمده باشد ، زيرا از آغاز دولت عباسيان مغرب در تصرف علويان دشمنان آنان بوده است مانند ادريسيان و عبيديان .
و بنابر اين چگونه يكى از شيعيان علويان ممكن است از پسران عباس باشد [ 2 ] ؟
همچنين ادعاى بنى زيان [ 3 ] ( ملوك تلمسان ) كه از خاندان بنى عبد الواداند نيز نظير دعاوى غلط بنى عبد القوى است ، چه باستناد اينكه در خاندانشان شهرت يافته است كه ايشان از فرزندان قاسماند خود را از خاندان قاسم بن ادريس ميدانند و به زبان زناتى ميگويند « ايت القاسم » يعنى بنى قاسم ، و مدعىاند كه اين قاسم همان قاسم بن ادريس يا قاسم بن محمد بن ادريس است . بر فرض كه اين ادعا صحيح باشد ميتوان گفت كه اين قاسم از مقر سلطنت خويش گريخته و باينان پناه آورده است ولى بايد پرسيد چگونه در حالى كه ايشان در مرحلهء زندگى باديهنشينى بودهاند رياست وى بر آنان جامهء عمل پوشيده است . اگر گمان كنيم به صرف اينكه نامش قاسم بوده برياست رسيده است تصورى غلط است ، چه اين نام در ميان ادريسيان بسيار است و نيازى به اين نيست كه بغلط تصور كنند چون اسم ايشان از آن دودمانست بسلطنت نايل آمدهاند زيرا منشأ رسيدن خاندان مزبور بسلطنت
هامش
[ 1 - ) ] عبارت چنين است « يصنع الحرجان » . نصر هورينى در حاشيه نوشته است : « حرجان ( بكسر ح ) جمع حرج ( بفتحتين ) نعش الموتى » يعنى تابوت مردگان ، ولى دسلان نوشته است پا بند شتر ميساخته است چون يكى از معانى « حجاز » در لغت مهار شتر است از اين رو او را « حجازى » ناميدهاند .
[ 2 - ) ] بر حسب عبارت « ينى » جملهء بنابرين چگونه . . . را مىتوان بدينسان ترجمه كرد : پس چگونه فردى از خاندان عباسى بيكى از شيعيان علوى پيوسته است ؟
[ 3 - ) ] بنى زيان از 633 تا 796 ه ( مطابق 1235 تا 1373 م ) در الجزاير بنيابت از جانب موحدان حكومت داشتند و يازده تن از آنان بسلطنت رسيدند . رجوع به طبقات سلاطين اسلام ترجمهء عباس اقبال ص 45 و 46 شود .