پيش اين اصل را روشن كرديم كه نتيجه و فايدهء خاندان و نسب عصبيت است ، چه غرور قومى و يارى كردن به يكديگر در پرتو آن حاصل مىشود . پس هر گاه عصبيت قبيله مايهء بيم و هراس دشمنان باشد و خاندانهاى آن پاكدامن و مصون از تعرض باشند سود نسب در آن آشكارتر و نتيجهء آن نيرومندتر خواهد بود و شمردن نياكان بلند پايه هم بر سود آن خواهد افزود . بنابر اين حسب و بزرگى در ميان خداوندان عصبيت ريشهدار و حقيقى است زيرا آنان از نتايج دودمان و نسب بهرهمند ميشوند .
و ميزان برخوردارى خانواده از ثمرات بزرگى به نسبت اختلاف عصبيتها با يك ديگر متفاوت است ، چه تنها راز اين گونه بزرگواريها در همان عصبيت است .
و شهرنشينانى كه داراى نسب صريح خانوادگى نيستند ممكن نيست بطور حقيقى واجد خانواده باشند و اگر چنين توهمى بكنند از دعاوى بيهوده خواهد بود . و هر گاه چگونگى حسب را در ميان ساكنان شهرهاى بزرگ در نظر بگيريم مفهوم آن چنين خواهد بود كه فلان مرد شهرى براى خويش نياگانى متصف به خصال نيك بر ميشمرد ، اجدادى كه با مردم پرهيزگار و نيكوكار در آميختهاند و تا سر حد امكان در جستجوى آرامش و سلامت و در مهد آسودگى و رفاه بودهاند ولى اين معنى با خواص عصبيتى كه نتيجهء نسب و بر شمردن نياگانست مغايرت دارد و چنين مفهومى را ممكن است بر يك نوع حسب و خانوادهء مجازى اطلاق كرد و علاقهء [ 1 ] مجاز [ 2 ] را همان شمردن پدران پشت در پشت دانست كه همه داراى يك نوع شيوهء فضيلت و نجابت بودهاند ، ليكن نميتوان آن را حسب حقيقى و مطلق شمرد .
و بفرض ثابت شود كه از لحاظ لغوى حقيقى است آن وقت حقيقت مشككى خواهد
هامش
[ 1 ، 2 - ) ] مجاز كلمهاى است كه در معنى حقيقى خود به كار نرود و در عين حال معنى حقيقىاى كه كلمه براى آن وضع شده است متروك نشده باشد ، بر خلاف حقيقت كه كلمه بر همان معنايى كه وضع شده است دلالت مىكند .
البته انتقال كلمه از معنى حقيقى بمعنى مجازى بايد داراى پيوند يا « علاقه » اى باشد و علاقهء ميان دو معنى چند گونه است كه يكى از آنها « مشابهت » مىباشد ، چنان كه در مثل دريا را بر شخص بخشنده اطلاق ميكنيم بمناسبت آنكه از لحاظ استفادهء عامه از آن ، شخص بخشنده بدان شبيه است و معنى حقيقى دريا هم متروك نشده است .
از مقالات علم الادب تأليف لويس شيخو بنقل از « المثل السائر » ابن اثير . و رجوع به غياث اللغات شود .