است و منتهاى تمايلى كه به او نشان دهند و از وى دفاع كنند در حدود هم پيمانى ( ولاء ) و همسوگندى ( حلف ) خواهد بود و اين امر بىگمان موجب غلبهء او بر ايشان نخواهد شد . و هر گاه فرض كنيم كه وى با ايشان پيوند نسبى كرده يا جوش خورده و با خاندان آنان در آميخته است و روزگار نخستينى كه خود را بايشان منتسب ميساخته و به نسب آن خاندانها خوانده ميشده فراموش گرديده است بايد گفت او يا هر يك از اسلافش پيش ازين پيوند نسبى چگونه رياست را بدست آوردهاند ؟
در صورتى كه رياست بر يك قوم از سر سلسلهء يك شجره كه غلبهء وى از راه عصبيت محرز شده باشد پشت در پشت بفرزندان او منتقل مىشود و شكى نيست كه مردم روزگار نخستين چنين بيگانهاى را كه مدعى انتساب خويش به آنان بوده ميشناختهاند و همان بيگانگى در آن هنگام مانع رياست وى بوده است ، با اين وصف چگونه رياست بوى انتقال يافته است ؟ در صورتى كه چنان كه ياد كرديم رياست ناچار بايد موروثى باشد و از كسى كه با شايستگى و غلبهء عصبيت آن را بچنگ آورده به ديگرى انتقال يابد .
بسيارى از سران قبايل و طوايف هنگامى كه تاريخ گذشتهء برخى از خاندانها را ميشنوند كه بفضيلتى مانند دلاورى يا بخشندگى اختصاص داشته يا بهر كيفيتى شهرت يافتهاند ، شيفتهء آن خاندان ميشوند و آنگاه خويش را به آنان نسبت ميدهند و در ورطهاى فرو ميروند كه به صرف ادعا خود را بيك دودمان ببندند و نميدانند تا چه حد بزرگى و رياست آنان مورد نكوهش و سرزنش واقع مىشود .
در اين روزگار اين گونه مدعيان در ميان مردم بسيارند .
از آن جمله ادعايى است كه جملگى طوايف زناته دارند و خود را عرب ميدانند .
ديگر ادعاى اولاد رباب است كه معروف به حجازياناند از بنى عامر ، و شعبهاى از طوايف زغبه [ 1 ] بشمار ميروند اما آنها خود را از دودمان بنى سليم [ 2 ] ميدانند و مدعىاند جد ايشان از شريد [ 3 ] بوده كه به بنى عامر پيوسته است و ميگويند
هامش
[ 1 - ) ] زغبة ( بضم ز ) طايفهاى از بربرها است .
[ 2 - ) ] ( بضم س ) فرزندان سليم بن منصور ، پدر قبيلهاى از قيس غيلان و از جذام ( منتهى الارب ) .
[ 3 - ) ] بنو الشريد بطنى است از سليم ( منتهى الارب ) .