آن زيانى بما نميرساند . يعنى نسب شناسى هر گاه از حد وضوح خارج شود و در شمار دانشها در آيد سود و همى كه در نهاد انسان بسبب آن جايگير مىشود از ميان ميرود و عاطفهء غرور قومى كه محرك آن عصبيت است منتفى ميگردد و در اين هنگام سودى در آن يافت نميشود . و خدا ، سبحانه و تعالى ، داناتر است .
فصل نهم در اينكه نسب خالص در ميان وحشيان بيابان گرد ديده مىشود از قبيل اعراب و قبايلى كه مشابه آنانند
و موجب آن اختصاص يافتن ايشان بزندگانى دشوار و تنگدستى و بدى مسكن است كه ضرورت آنان را دچار اين سرنوشت كرده است و باديهنشينى و اين زندگانى مشقت بار معلول اينست كه اعراب معاش خود را از كار شتردارى بدست ميآورند و ناگزيرند مراقب توالد و تناسل و وضع چرانيدن اين حيوان باشند .
پس در حقيقت شتر آنان را بدين زندگانى وحشيگرى و بسوى آن دشتهاى خشك ميكشاند تا همچنانكه در فصول پيش ياد كرديم از درختان آن گونه سرزمينها خوراك شتر را فراهم سازند و در ريگزار نواحى مزبور جايگاه مناسبى براى زاييدن آن بجويند .
و پيداست كه دشتهاى بىآب و گياه محل سختى معيشت و گرسنگى است ، ولى آنان بدان محيط خو گرفته و نژاد ايشان در آن سرزمين پرورش يافته است و در نتيجه عادات و احوال گذشتگان در نهاد ايشان چنان رسوخ يافته است كه بمنزلهء خصال ذاتى و طبيعى آنان شده است . از اين رو هيچ ملتى آرزو نميكند كه در اين سرنوشت با آنان سهيم شود و هيچ يك از اقوام با آنان انس و الفت نميگيرد ، بلكه اگر يكى از ايشان فرصت مناسبى بدست آورده و راه فرارى از اين زندگى و عادات بيابد و براى او كوچ كردن ازين سرزمين ميسر گردد از آن چشم نخواهد پوشيد بنابر اين انسابشان مصون از اختلاط و فساد ميماند ( چون گاو و گوسفند ) .