تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
ازينرو امراى اغلبيان از سعايت و دشمنى ميهراسيدند و پى در پى بهانه‌ها ميتراشيدند . يك بار مغرب و مردم آن ناحيه را كوچك ميشمردند و بار ديگر خلفا را از وضع قيام و مخالفت ادريس و ديگر جانشينانش بوحشت ميانداختند و به آنها چنين القا ميكردند كه ادريس از حدود خويش بمرزهاى ما تجاوز مىكند . و سكهء ادريس را در ميان هدايا و ارمغانها و محصولات خراجها نزد خليفه ميفرستادند تا بتلويح قدرت و عظمت ادريس را برخ خليفه بكشند و شدت و شوكتش را مايهء ارعاب وى قرار دهند و درخواستها و تقاضاهاى خليفه را دربارهء ادريسيان بزرگ و با اهميت جلوه‌گر سازند و او را تهديد كنند كه اگر بمخالفت با ادريس مجبور شوند دعوت خليفه را واژگون خواهند كرد . و بار ديگر نسب ادريس را مورد عيبجويى و مذمت قرار ميدادند و امثال اين گونه اكاذيب را به منظور كاستن از مقام و پايهء بلند ادريس منتشر ميساختند و هيچ بصدق و كذب آنها اعتنا نداشتند . و از دورى مسافت ميان خليفه و آنان و كودكان نورس خلفاى بنى عباس و مملوكهاى [ 1 ] غير عربى كه در خدمت آنان بودند و سخنان هر گوينده‌اى را مىپذيرفتند و هر آوازى را خواه صحيح يا سقيم مىشنودند استفاده مىكردند و بر اين روش همچنان ادامه ميدادند تا سلسلهء اغلبيان منقرض گرديد . پس اين سخنان زشت به گوش مردم عامى رسيد برخى از عيبگويان براى شنيدن آن گوش را تيز مىكردند و وسيله‌اى براى بدگويى از خلفاى فاطمى مىشدند . و خداى آنان را براند كه از مقاصد شريعت عدول ميكنند . و در اين گونه موارد تعارضى ميان قطع و ظن نيست ، در صورتى كه ادريس بر فراش پدر خويش متولد شده بود و به حكم آنكه فرزند از آن فراش است [ 2 ] جاى ترديد باقى نميماند ، بويژه كه منزه شمردن خاندان رسالت از چنين تهمت‌هايى از معتقدات خداوندان ايمانست ، زيرا خدا ، سبحانه ، ناپاكى را از خاندان پيامبر زدوده و آنان را بكمال
هامش
[ 1 - ) ] « ممالك » در چاپهاى مصر غلط و « مماليك » صحيح است . [ 2 - ) ] الولد للفراش .