تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى ) — صفحة 28

مساهمون:

ص٢٨
ساختند و خواص او را بدشمنى با خود بر انگيختند ، و صاحبان مناصب دولتى را دلتنگ كردند و از خود رنجانيدند . رفته رفته حسودان و رقباى ايشان نقاب از چهره بر گرفتند و رانده‌شدگان درگاه و مخالفان فرمانروايى آنان بسعايت و تفتين پرداختند . حتى پسران قحطبه ، داييهاى جعفر ، از بزرگترين ساعيان و بد انديشان آنان بودند و انگيزهء حسد عواطف و مهر خويشاوندى را در آنان فرو نشانده بود و رشته‌هاى قرابت و خويشى ، آنان را از سخن‌چينى و توطئه سازى باز نميداشت . اين وضع مقارن روزگارى بود كه شعله‌هاى انگيزهء غيرت در مخدوم آنان يعنى خليفه نيز زبانه ميزد و از وضع محجوريت سخت استنكاف داشت و آن را ننگ ميشمرد و بسبب جسارتهاى خرد و ناچيز كه سرانجام بمخالفت‌هاى بزرگ منجر شده بود كينه‌هايى در دل او انباشته گشت و داستان آنان را با يحيى بن عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب ، ع ، برادر محمد مهدى ملقب به نفس زكيه ، كه بر منصور خروج كرده بود ، بايد ازين قبيل مخالفتها شمرد . و داستان او چنانست كه فضل بن يحيى وى را از بلاد ديلم بدرگاه آورد و به خط رشيد او را امان نامه‌اى داد و چنان كه طبرى ياد كرده است درين باره هزار هزار ( يك ميليون ) درهم بديلميان بخشيده بود [ 1 ] و رشيد او را به جعفر سپرد و مقرر داشت در خانه‌اش زندانى باشد و تحت نظر وى قرار گيرد . جعفر مدتى او را محبوس كرد [ 2 ] آنگاه جسارت او را بر آن داشت كه راه ويرا باز گذارد و بند را از وى بگشايد ، بدين گمان كه از ريختن خون عضوى از خاندان پيامبر ممانعت كند ، ولى در حقيقت وى گستاخى خود را كه ناشى از اعتماد بود نسبت به حكم سلطان نشان داد و چون اين قضيه را از راه سخن‌چينى برشيد باز گفتند رشيد از جعفر دربارهء يحيى پرسيد ، جعفر بفراست دريافت و گفت او را آزاد كردم . خليفه به ظاهر عمل او را مستحسن نشان داد ، ولى در باطن كينهء او را بدل گرفت و در نتيجهء
هامش
[ 1 - ) ] رجوع به كامل ابن اثير و حبيب السير و ديگر كتب تاريخ شود . [ 2 - ) ] ابن اثير گويد : يحيى با فضل ببغداد آمد ، رشيد او را با محبت فراوان پذيرفت و فرمان داد ثروت بسيارى بوى بخشند ، سپس او را زندانى كرد و در زندان بمرد .