علت وجود فرد ديگر است ، زيرا علت بودن اين و معلول بودن آن يا بخاطر نفس آتش بودن است و اين مستلزم ترجيح بلا مرجح است چون ناريت در هر دو هست و بلكه مستلزم اين است كه هر كدام علت ديگرى باشند و معلول ديگرى بلكه چيزى علت ذات خود باشد و اين محال است و اگر علت بودن يكى براى ديگرى با ضميمهء خارجى باشد خلف لازم آيد چون فرض اين است كه خود ذات علت باشد و اكنون با ضميمه علت مىشود بلكه بايد همان ضميمه را علت تامه دانست چون شرطيت يا جزئيت نارى در آن دون نار ديگر باز ترجيح بلا مرجح است و اگر فرض كنيم معلوليت ديگرى بواسطهء ضميمه است همين اشكال در آنجا وارد است و از اينجا روشن شد كه جاعل چيزى نمىتواند بلكه محال است كه شريك مجعول خود باشد .
در تجزيه و شرح اين خطبه ، توجه به نكات زير لازم است :
فصل تعريف ذات الهى :
1 -
إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ
اللطافة : بيانى است از حاق ذات خدا كه به هيچ وجه قابل درك نيست چون هر لطيفى به واسطهء لطافت از درك حواس بر كنار است و خدا تا آنجا لطيف است كه خود لطافت او هم لطافت ديگر دارد و در اينجا اين تعبير مناسب است كه لطيف به قوهء - 2 - .
2 - عظيم و كبير و جليل : در اين چند جمله مقام ظهور ذات را در صفات بيان كرده ، عظمت و بزرگوارى و جلالت مقام صفات الهى است و به جلالت ختم مىشود يعنى درك صفات الهى از نظر سلب نقائص امكان پذير است .
3 - قبل كل شىء : بيان مقام ازليت مطلقه است كه آغازى و انجامى ندارد نه بطور مطلق و نه به نسبت با چيز ديگر .
4 - شاء الاشياء : بيان مقام فاعليت مطلقهء خدا است .
5 - في الاشياء كلها : ربط خدا با موجودات نه به بيرون است و نه