نبود على هر آينه عمر هلاك بود .
و با اين همه چگونه درست باشد دعوى آنان كه خدا حق را بر زبان و دل او سكه زده ؟
آيا او نبود كه در قرار داد شورى يك خلط و درهم ريزى كرد كه بر هيچ بافهمى نهان نيست .
آن شش نفر كانديد خلافت را نزد خود خواند و براى هر كدام يك خردهاى گرفت و نقطهء ضعفى بيان كرد و آن را عذر آورد كه نميشود با وجود آن نقطهء ضعف فرمانگزارى بر يك شهر يا سرپرستى يك مزرعه و كشتزار را هم به دو واگذاشت ، چنين گفت :
طلحه خودنما و متكبر است .
زبير جفا كار و جلف و سبك سر است و عصبانيست ، در خشنودى مؤمن است و هنگام خشم كافر است .
سعد ( پسر وقاص ) صاحب كله خود و جنگجو است و نميتواند يك آبادى را سرپرستى كند .
عبد الرحمن مرد ناتوان و سستى باشد و به كار امانت نميخورد .
عثمان اسير محبت خويشان است و اگر بامامت رسد خويشان خود را از تيرهء امويان به گردن مردم سوار مىكند و گفت يك شماره پشكل از او بهتر است .
على بن ابى طالب مرديست خوشمزه و بازيگر .
و آنگه گفت : امامت در ميان اين شش باشد و بايد از ميان خود يكى را انتخاب كنند و به او رأى امامت دهند و نهان نيست شلوغ كارى و خلط در كار اين مرد بر هر بينا و انديشمند .
و هيچ خردمند شك ندارد كه آنان دروغ گويند در اين گفتهء خود كه حق بر زبان عمر سكه زده شده ، و از عجيب است كه افسوس مىخورد عمر بر نبودن سالم آزاد كردهء ابى حذيفه
كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى ) — صفحة 369
مساهمون: أبي الفتح محمد بن علي الكراجكي
ص٣٦٩