فصل نهم در كيفيت شناسايى آنچه كه محمول آن نسبت به موضوع آن علت ندارد ، و در استقراء و آنچه ايجاب مىكند ، و در تجربه و آنچه ايجاب مىكند
( 96 ) ممكن است سئوال شود كه هرگاه بين محمول و موضوع ، از نظر تحقّق در متن واقع ، علتى وجود نداشته باشد چگونه مىتوان نسبت بين آنها را بيان كرد ؟ مىگوييم : اگر ثبوت محمول براى موضوع خودبهخود بيّن باشد نيازى به بيان نخواهد بود و در اين صورت از اين جهت كه نسبت محمول به موضوع به خاطر ذات موضوع است و ذات موضوع مواصلت به محمول را ايجاب مىكند به ثبوت محمول براى موضوع يقين حاصل مىشود و مواصلت و وجوب آن از آن حيث كه واجب شده است شناخته مىشود و لذا علم حاصل يقينى خواهد بود .
امّا اگر ثبوت محمول براى موضوع خودبهخود بيّن نباشد ، البته در اين صورت حصول علم يقينى زوالناپذير نسبت به آن ممكن نخواهد بود : زيرا هرگاه حدّ اوسط سبب ثبوت محمول بر موضوع نباشد ، نمىتوان از آن علم يقينى حاصل كرد ؛ و اگر آنچه را كه سبب ثبوت محمول بر موضوع است حدّ اوسط قرار دهيم ، پس در واقع سبب را حدّ اوسط قرار دادهايم و اين محال است ، زيرا فرض كرده بوديم كه ثبوت محمول بر موضوع سبب ندارد . بنابراين اينگونه امور يا بايد خودبهخود بيّن باشند يا از طريق استقراء بيان شوند . و اگر از طريق استقراء بيان شوند از دو حال خارج نيست : يا وجود نسبت محمول به جزئيات موضوع خودبهخود بيّن و بدون سبب است ، چه استقراء اين نوع را تبيين مىكند ؛ و يا وجود نسبت محمول به جزئيات موضوع سبب دارد . و اگر ثبوت محمول بر موضوع در هريك از جزئيات بيّن باشد ، يا بيّن بودن آن فقط از طريق حس است ، كه در اين صورت ايجاب دوام نكرده و امكان زوال را رفع نمىكند و از اين نوع مقدّمات يقين حاصل نمىشود . و يا اين بيّن بودن ناشى از عقل است ، كه اين قسم امكانپذير نيست 85 ، زيرا ممكن نيست اين محمول [ كه عقل براى جزئيات بديهى مىداند ] ذاتى به معناى مقوّم باشد : زيرا همانطور كه پس از اين خواهد آمد ، امر ذاتى به معناى مقوّم در حقيقت مطلوب نبوده و وجود آن براى موضوع خود بيّن است . يا [ اين محمول ] امرى عرضى است - و بدون ترديد چنين امرى از اعراض لازم كلّىاى است كه بر جزئيات حمل مىشود زيرا حمل اين عرض بر هريك از جزئيات صحيح است - پس اين عرض ، لازم يكى از معانى ذاتى