مثلا در قضيّهى : « انسان حيوان است » ، حيوان جزء ماهيّت انسان است ؛ بنا بر « حمل » در اين قضيه ، حملى است كه « در طريق ماهيت شىء » است . امّا در قضيّهى : « انسان سفيد است » ، حمل بر سبيل « كيف » است ؛ يا در قضيّهى : « انسان در خانه است » حمل بر سبيل اين ( مكان ) است ؛ و همينطور در ساير مقولات . پس بعضى از محمولها جوهر و بعضى ديگر عرضاند .
( 444 ) - اين سخن كه « مثل افلاطونى اصوات و اسماء باطلى هستند كه معنى ندارند » از خود ابن سينا است .
عبارت ارسطو - كه ابن سينا اين جمله را به تبع آن عبارت در اينجا نوشته است - در انولوطيقا الاواخر چنين است . ( 83 الف : 35 ) : « فامّا الصّور فعليها السّلام ، اذ كانت فرعا باطلا لا محصول له » .
( يعنى : امّا صور [ افلاطونى ] را بايد كنار گذاشت ، زيرا صور امر فرعى باطلى است كه محصولى ندارد ) .
من در هيچ جاى ديگر نديدهام كه ابن سينا مثل افلاطونى را « اصوات و اسماء بىمعنى » بنامد . روسلين
) nilecsoR ,
متولّد حدود 1045 ، هيچ اطّلاعى از زندگى او بعد از سال 1120 در دست نيست -
. loV , 7691 , nallimcaM , sdrawdE , luaP : dE , yhposolihp fo aidcpolcycnE ehT
( 211 .
p
، 7
استاد آبلار
) draliabA retcP - 9701 - 2411 (
شخصى است كه چنين نظريهاى در خصوص « كليّات » دارد . اتين ژيلسون
) nosliG enneitE ,
احمد احمدى ، نقد تفكّر فلسفى غرب ، انتشارات حكمت ، چاپ سوّم ، رمضان 1402 ، ص : 32 ) گزارش مىكند كه : « روسلين مىگفت : كليات فقط « صداهاى مهملى » هستند كه از دهان بيرون مىآيند . » دايرة المعارف فلسفه روسلين را مؤسس مكتب « نامگرايى ، اسمگرايى ، اسميون »
) msilanimon (
دانسته است ؛ (
- 112 . p , dibI (
.
البته بدون ترديد ، منظور افلاطون از « مثل » ، كليات نيست . در فلسفهى غرب ، و حتى در فلسفه بعضى از فلاسفهى مسلمان ، بين اين دو خلط شده است . خود ابن سينا از كسانى است كه ، به عقيدهى من ، به تبع فهم ارسطو از مثل بين « كليّات » از يك سو و بين « مثل » از سوى ديگر خلط كرده است . در فصل دوّم از مقالهى هفتم « الهيّات شفا » [ - الشّفاء ، الالهيات ( 1 ) و ( 2 ) ، الأب قواتى و سعيد زايد ، مصر ، قاهره ، 1960 ، ص 310 و بعد ] مىنويسد :
عدّهاى گمان كردهاند كه مقتضاى تقسيم اين است كه هر چيزى دو وجود داشته باشد ؛ مانند صدق معنى انسانيّت بر وجود دو انسان : انسان محسوس فسادپذير ، و انسان معقول مفارق ، ابدى و تغيير ناپذير . اين عده براى هريك از اين دو معنى وجودى قائل شده و وجود مفارق را وجود مثالى ناميدهاند . اين عده ، حتّى ، براى هريك از امور طبيعى صورتى مفارق و معقول فرض كردهاند كه فقط عقل آن را درك مىكند ، زيرا اين معقول است كه فساد نمىپذيرد ؛ و هر امر محسوس ، فسادپذير است .
معروف است كه افلاطون ، و معلم او سقراط ، در اين رأى افراط مىكردهاند و عقيده داشتهاند كه انسانيّت معنى واحد و موجدى دارد كه اشخاص در آن مشتركاند ، و اين معنى با از بين رفتن اشخاص باقى مىماند ، بنابراين ، محسوس ، تكثيرپذير ، و فسادپذير نيست ، بلكه معنى معقول و مفارق است ؛ ( صص : 310 - 311 ) .
اگر ابن سينا دربارهى مثل افلاطونى به گزارش خود در اين فقرهى نقل شده اكتفا كرده بود شايد در