معرض خلط بين « مثل » و « كليّات » واقع نمىشد . امّا وى در فصل اوّل از مقالهى پنجم « الهيّات شفا » در بحث از « كيفيّت وجود داشتن امور عامّه » خود را در معرض اين خلط قرار مىدهد . مىنويسد :
لازم است بين اين سخن كه : « حيوان بما هو حيوان لا به شرط مجرد است » و بين اين سخن كه : « حيوان بما هو حيوان به شرط لا مجرّد است » فرق بگذاريم . اگر قرار باشد كه حيوان بما هو حيوان به نحو به شرط لا مجرّد باشد ، در اين صورت وجود خارجى مثل افلاطونى جايز خواهد بود ؛ حيوان به نحو به شرط لا فقط در ذهن وجود دارد . ( ص : 204 )
اين فقره و توضيحات بعدى ابن سينا در اين خصوص ، باعث شده است كه صدر المتألهين به حقّ دربارهى وى بنويسد : « شيخ الرّئيس مذهب افلاطون دربارهى مثل را به وجود طبايع نوعى در خارج ، يعنى : كلّى طبيعى تأويل كرده است » ( - سيّد جلال الدّين آشتيانى ، الشّواهد الرّبوبية ، چاپ دوّم ، مركز نشر دانشگاهى ، 1360 ، ص : 156 ) . سپس خود صدر المتألهين اين تأويل را نپذيرفته و آن را با ذكر پنج دليل نقضى در اشراق دوّم از شاهد دوّم از مشهد دوّم ( صص : 157 - 159 ) دور از نظر واقعى افلاطون دربارهى مثل دانسته است . در اينجا فقط اشاره مىكنيم كه همانطور كه صدر المتألهين خاطرنشان ساخته ( همانجا ) است ، منظور افلاطون از مثال ، فرد مجرّد عقلانى است . ( براى نظرات خود افلاطون در خصوص مثل - لاخس : 191 ؛ اوتيفرون : 6 ؛ هيپاس بزرگ : 289 و 294 ؛ منون : 72 ؛ مهمانى : 210 و 211 ؛ فايدون : 74 و 104 و 75 ؛ فايدروس : 249 و 265 و 247 ؛ سوفيست : 253 تا 255 و 260 ؛ مرد سياسى 277 و 278 ؛ تيمائوس : 52 ؛ پارمنيدس : 129 تا 135 ؛ تهئه تتوس : 206 ؛ و فيلبس :
52 ) .
براى ارسطو ، و فهم او از مثل ، و اينكه گاهى از كلمات او نيز مىتوان نتيجه گرفت كه بين مثل و كليّات خلط كرده است ، مىتوان انتقادهاى او از نظريّهى افلاطونى مثل را در نظر گرفت . ( براى چند نمونهى قاطع دربارهى خلط مزبور - ما بعد الطبيعه : 1078 ب : 12 - 20 ؛ بويژه 1078 ب : 30 - 35 ؛ و 1086 ب : 3 - 7 ) .
جاى تعجّب فراوان است كه ابن سينا در الهيّات شفا مثل افلاطونى را - هرچند به غلط - به طبايع كلى ( - كلّى طبيعى ) تأويل كرده است ، ولى در اينجا آنها را « اصوات و اسمائى » تلّقى مىكند كه « معنى ندارند » ! به عقيدهى من در ميان حكماى صاحب مكتب در عالم اسلام شيخ اشراق ( براى نمونه - هنرى كربن ، حكمة الاشراق ، در : مجموعهى مصنّفات شيخ اشراق جلد دوّم ، انجمن اسلامى حكمت و فلسفهى ايران ، 1977 ، بند 153 ، سطرهاى 6 - 10 ؛ و پاراگراف 246 : سطرهاى 10 - 11 ) و بيشتر از او ، صدر المتألهين ( - الشّواهد الرّبوبية ، مشهد دوّم ، شاهد دوّم ، هفت اشراق ) به كنه آراء افلاطون دربارهى مثل دست يافتهاند .
در هرحال به عقيدهى شيخ الرئيس ، برهان فقط با دو سنخ محمول سروكار دارد : ( 1 ) محمولاتى كه در طريق ماهيت شىءاند ، و ( 2 ) محمولاتى كه بر سبيل اعراضاند ؛ و مثل افلاطونى در اين خصوص هيچ مدخليّتى ندارند .
( 445 ) - يعنى از يك سو براى ذهن امكان ندارد كه در تعريف يك چيز واحد امور بىنهايتى را داخل كند و جمع آورد ، و از سوى ديگر ما « تعريف بالفعل » داريم ؛ يعنى چيزهايى را عملا تعريف مىكنيم ، پس
برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 595
مساهمون: أبو علي سينا
ص٥٩٥