( 71 ) - در اين مثال سخن بر سر اين است كه چون حساسيّت علت تامهى حيوان نيست بنابراين اگر در برهانى حساسيت حد اوسط قرار بگيرد و از طريق آن حيوانيت اثبات شود ، در واقع آن برهان ، برهان لمّى نخواهد بود . ذيل اين پاراگراف در مورد « يقين » منطقى بحث مىكند كه اين نوع « يقين » از طريق مطابقت با وجود و از طريق استقراء حاصل نمىشود زيرا « يقين » منطقى ضرورت مطلق را افاده مىكند ( - به يادداشت شمارهى 60 ) در حالىكه مطابقت با وجود و استقراء - آن هم در صورتى كه تام باشد - فقط دربارهى افراد موجود توليد يقين مىكند نه دربارهى افراد موجود و مقدرة الوجود .
معنى اين عبارت ابن سينا كه : « هرآنچه ضرورت و بداهت ، وجود آن را انكار نمىكند تو وجود آن را جايز مىدانى ؛ و طرف مقابل آنچه وجودش را جايز بدانى ، براى تو يقينى نخواهد بود . » اين است كه :
وقتى محال بودن امرى را نتوانيم اثبات كنيم بايد وجود آن را ممكن تلقى كنيم ؛ و هرگاه چيزى را ممكن تلقى كرديم طرف مقابل آن براى ما يقينى نخواهد بود . به عبارت ديگر ، همانطور كه پيش از اين - در يادداشت شمارهى 60 - گفتهايم « يقين » عبارت است از تصديق به امرى ، به نحوى كه خلاف اين تصديق محال باشد ، وقتى خلاف تصديق محال نباشد بلكه ممكن باشد ، در واقع آن تصديق ، يك تصديق يقينى نيست .
( 72 ) - يعنى شعله معلول آتش است ، امّا همين شعله ، كه خود معلول آتش است ، علّت رسيدن آتش به چوب است . بنابراين چهبسا ذات يك چيز معلول ذات چيز ديگرى باشد ، امّا همان معلول ، علت بودن ذات آن علت در چيز ديگر باشد ؛ مثلا « الف » ، « ب » و « ج » را فرض مىكنيم : و فرض مىكنيم كه « ب » ذاتا معلول « الف » باشد ، در اينجا اشكالى ندارد كه « ب » - هرچند معلول « الف » است - علت بودن « الف » در « ج » باشد . زيرا ذات « الف » - كه علت « ب » است - يك چيز است و بودن « الف » در « ج » - كه معلول « ب » است - چيز ديگرى است .
( 73 ) - و حال آنكه شخص با تأليف قياس مذكور در صدد اين بود كه از طريق خندهناكى ناطقيت را - كه علّت خندهناكى است - به عنوان نتيجه مورد شناسايى قرار دهد .
( 74 ) - يعنى حتى اگر فرض كنيم كه در قياس زير :
انسان خندهناك است / هر خندهناك ناطق است - انسان ناطق است .
قضيهى كبرى يقينى است ، با اينحال چون قضيهى صغرى - يعنى : « انسان خندهناك است » - يقينى نيست ، بنابراين باز نتيجهى چنين قياسى - يعنى قضيهى : « انسان ناطق است » - نمىتواند بيّن و يقينى باشد .
( 75 ) - زيرا صفراى قياس مذكور - يعنى : « انسان خندهناك است » - فرع بر ناطقيت انسان است ، و وقتى ناطقيت معلوم نباشد خندهناك بودن هم معلوم نخواهد بود .
( 76 ) - عبارات ابن سينا در اين پاراگراف بلند بسيار پيچيده است به نحوى كه در وهلهى اول استنباط مطلب از آن مشكل به نظر مىرسد .
موضوع بحث در اين پاراگراف قاعدهى معروف : « ذوات الاسباب لا يعرف الّا باسبابها » است . اين قاعده مىگويد : آنچه كه سبب دارد شناختن آن جز از طريق سبب محال است . در اينجا ابتدا به بيان يك نكته بسيار اساسى در مورد شناخت اشياء مىپردازيم ؛ گفتهاند : « يعرف الاشياء باضدادها او باغيارها » ! يعنى :
برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 522
مساهمون: أبو علي سينا
ص٥٢٢