هر جسم مؤلّف از هيولى و صورت است / و هر مؤلّف از هيولى و صورت احتياج به مؤلّف دارد - جسم احتياج به مؤلّف دارد .
در اينجا حدّ اكبر - احتياج به مؤلّف داشتن ، و حدّ اوسط - مؤلّف از هيولى و صورت بودن ؛ بنابراين از آنجا كه « مؤلّف از هيولى و صورت بودن » علّت نياز و احتياج به « مؤلّف داشتن » است ، بنابراين حدّ اوسط علّت حدّ اكبر و علّت ثبوت حدّ اكبر بر حدّ اصغر ( - جسم ) است ، بنابراين برهان ، برهان لمّى است .
( 82 ) - در اينجا شيخ اشكال ديگرى مطرح كرده و پاسخ مىدهد ، اشكال اين است كه گاهى ما دو امرى داريم كه - مانند دو برادر نسبت به هم متضايفاند - توسط يكى ديگرى را مىشناسيم بدون آنكه آن را از طريق علتش شناخته باشيم ؛ بنابراين لازم نيست ما همواره معلول را از طريق علتش بشناسيم بلكه امكان دارد يك معلول را از طريق چيزى شناخت كه با آن رابطهى تضايف دارد .
شيخ در پاسخ مىفرمايد : فرض مىكنيم كه « الف » و « ب » دو امر متضايفاند ، اگر « الف » و نسبت آن به حدّ اصغر ( - موضوع ) از طريق علتش شناخته نشده باشد ، در اين صورت شناخت آن يقينى نبوده و بنابراين نمىتوان چيز ديگرى را - مثلا « ب » را - براساس آن شناخت . و اگر « الف » و نسبت آن به حدّ اصغر از راه علتش شناخته شده باشد ، قطعا « ب » نيز ، چون با « الف » متضايف است و با آن تكافؤ مىكند ، از راه علتش شناخته شده است . و اگر فرض كنيد كه مثلا ثبوت « الف » براى حدّ اصغر از ثبوت « ب » بر حدّ اصفر اعرف است ، و بخواهيد از اين طريق آنچه را كه اعرف است - يعنى : « الف » را - واسطهى شناسايى آن چيزى قرار دهيد كه ثبوت آن بر حد اصفر اخفى است - يعنى : « ب - در اين صورت اين دو باهم متضايف نخواهند بود .
( 83 ) - اشاره است به قياس استثنايى مذكور در اشكال قبل مبنى بر اينكه : عدد يا زوج است يا فرد . . .
( 84 ) - يعنى اگر از راه علّت شناخته شود در اين صورت فقط برهان انّ نخواهد بود و مىتواند برهان لم هم باشد .
( 85 ) - مقصود ابن سينا اين نيست كه ما دربارهى هيچ يك از جزئيات يك مفهوم كلّى نمىتوانيم از راه عقل علم بديهى حاصل كنيم ، بلكه مقصود وى اين است كه اگر فرض كنيم كه حكم براى هريك از جزئيات بديهى باشد و براى مفهوم كلّى بديهى نباشد و بخواهيم از راه جزئى بديهى حكم كلّى غير بديهى را اثبات كنيم ، چنين چيزى امكانپذير نيست .
( 86 ) - اين فصل ، از اهمّ فصول كتاب « برهان » است كه دربارهى شبههى ناگشودنى « استقراء » بحث مىكند كه از اهمّ مسائل معرفتشناسى يا فلسفهى علم است . مسالهى استقراء با اين پرسش مطرح مىشود كه : در موردى كه ثبوت محمول براى موضوع سبب و علّت نداشته باشد ، تا از طريق آن سبب و برهان لمّ شناخته شود ، علم يقينى چگونه حاصل مىشود ؟ ( البته اين صورتبندى مسالهى استقراء صورتبندى خاصّ ارسطو و بو على از مساله است . ) بو على در پاسخ اين سؤال مىگويد :
ثبوت چنين محمولى براى موضوع يا خودبهخود بيّن است يا نه ، خودبهخود بيّن نيست ؛ اگر بيّن باشد نيازى به برهان نيست و اگر بيّن نباشد بايد از طريق استقراء اثبات شود ؛ امّا استقراء ناقص توليد يقين نمىكند ! زيرا اثبات يك حكم براى يك مفهوم كلّى از راه تفحّص در جزئيات آن در « استقراء » محسوسات منحصر است و علم به محسوسات هم اگر واجد ضرورتى باشد ، آن ضرورت ، فقط ضرورت
برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 525
مساهمون: أبو علي سينا
ص٥٢٥