تشخيص دهيم كه از نظر معاكسه با محدود مساوىاند ؛ بلكه اين مساوات بايد در معنى نيز باشد تا اينكه هيچ چيزى از معانى ذاتى محدود نباشد مگر آنكه حدّ ، متضمن آن و مشتمل بر آن باشد . و اگر حدّ ، چيزى از اين معانى ذاتى را فاقد باشد و به تمييز شىء اكتفا كند ، در اين صورت بر ماهيّت شى دلالت نخواهد كرد ؛ زيرا ماهيّت عبارت از بعضى مقوّمات و بعضى از ذاتيات شىء نيست ، بلكه عبارت است از اجتماع جميع معانى ذاتى آن ؛ و هركس بعضى [ از اين معانى ذاتى ] را بشناسد و بعضى را نشناسد ، در واقع ذات شىء را تماما نشناخته است . و هدف از تحديد حصول صورتى موازى با ماهيّت شىء در كمال آن در نفس است . و به همين خاطر امكان ندارد شىء واحد دو حدّ داشته باشد ، 640 همانطور كه شىء واحد دو ذات ندارد .
بنابراين هرگاه چنين باشد ، و در محدودات چيزى باشد كه اضافه شدن آن به جميع علل ، ذاتى باشد ، واجب است تمام آنها در حدّ شىء اخذ شوند . جز اينكه واجب است اين علل در حيز فصول شىء ، و نه در حيّز جنس آن ، باشند : زيرا اين علل ، علل شىء هستند . و وجود اين شىء وجود آن علل را اقتضا مىكند ، و با آن علل تحقق پيدا كرده و متحصّل و متخصص مىشود . و امثال اين علل كه ذات را تحصّل مىبخشند ، در آنچه كه وجود محصّل و مخصّص ، و وجود منتشر غير مخصّص مىشود . بنابراين آن چيز يك امر جنسى است و علل ، امور فصلى هستند .
مانند اينكه در اين قول كه « صوتى ناشى از خاموش شدن آتش » : صوت ، جنس و ناشى شدن از خاموش شدن آتش ، فصل است ، اگر هر رعدى چنين باشد . 641
( 745 ) أما أمثلة الحدود المتحدة من العلل المختلفة ، فأنت تحدّ الزاوية القائمة بالصورة فقط فتقول : المساوية لأخرى فى جنب خطها القائم على مستقيم . و تحدّ حمىّ الغبّ بالفاعل فتقول : حمّى تنوب غبّا لعفونة الصفراء . و تحد الخاتم بالغاية فتقول : الخاتم حلقة يلبسها إصبع . و تحد الفطوسة بالموضوع فتقول : تقعير فى الأنف . و ربما جمعت الجميع فى واحد فقلت : إن السيف آلة صناعية أو سلاح صناعى من حديد مطاول معرّض محدّد الأطراف ليقطع به أعضاء الحيوان عند القتال .
( 745 ) امّا مثالهاى حدودى كه از علل مختلف اخذ مىشوند : مثلا تو زاويهى قائمه را فقط از طريق صورت تحديد مىكنى و مىگويى : زاويهى قائمه عبارت است از زاويهاى كه در كنار يك خط مستقيم قرار گرفته و با زاويهاى كه در جنب آن است مساوى باشد . و تب نوبه را از طريق فاعل تحديد مىكنى و مىگوئى : تب نوبه تبى است كه ناشى از عفونت صفراء باشد . و انگشتر را از طريق غايت تحديد كرده و مىگوئى : انگشتر حلقهاى است كه در انگشت
برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 452
مساهمون: أبو علي سينا
ص٤٥٢