جهة ما هو ضحاك و ذات ضحاك ، و لا الناطق من جهة ما هو ناطق و ذات ناطق ، بل لشىء ما مما يعرض لذاته ضحاك و يتقوّم بأن يحمل عليه الناطق و هو الإنسان .
( 653 ) سخن را از سر گرفته و مىگوييم : چنين حدّ اوسطى يا افادهى حدّ نمىكند يا اينكه كبرى كاذب مىگردد : زيرا از دو حال خارج نيست ، يا مىگويى « هر ضاحكى يا هر ناطقى حيوان ناطق ميرنده » است و ساكت مىشوى ، كه در اين صورت نتيجه اين مىشود كه هر انسان حيوان ناطق ميرنده است ، بدون اينكه ثابت شود كه اين بيان ، حدّ انسان است . و از سوى ديگر در اين صورت حمل حد بر موضوع نتيجه از حمل حد بر حدّ اوسط اخفى نيست ، بلكه چهبسا واضحتر از آن است : زيرا ما چون مىدانيم كه ضاحك انسان است بنابراين مىدانيم كه ضاحك حيوان ناطق ميرنده است . و اگر اصولى را كه در گذشته گفته شده به ياد داشته باشى ، قبلا در مورد فصل براى تو روشن شده است كه حمل حدّ نوع بر فصل لازم است كه از حمل حدّ نوع بر نوع اخفى باشد . 565 و يا اينكه مىگويى : هر ضحاك يا هر ناطق محدود است به اينكه حيوان ناطق ميرنده است ، و اين جمله ماهيت آن را بيان مىكند ، در اين صورت اين مقدمه كاذب خواهد بود : زيرا گفتن « هر ضاحك » يا « هر ناطق » متضمن دو چيز است : اول اينكه هر ضاحك از جهت آنكه ضاحك است يا هر ناطق از آن جهت كه ناطق است . 566 و ديگر آنكه ، هر چيزى كه موضوع ضاحك واقع مىشود و هر چيزى كه موضوع ناطق واقع مىشود ، نه ذات ضاحك يا ذات ناطق . 567 اين هر دو وجه در گفتن در « هر ضاحك » و « هر ناطق » داخل است .
سپس آن سخن حدّ ضاحك از آن جهت كه ضاحك است ، يا حدّ ناطق از آن جهت كه ناطق است نيست ، بلكه حدّ چيزى است كه ضاحك است ، يا حدّ ناطق از آن جهت كه ناطق است نيست ، بلكه حدّ چيزى است كه ضاحك بر ذات آن عارض مىشود ، و با حمل ناطق بر آن قوام مىيابد ، و آن انسان است .
( 654 ) فإذن ليس يصح أن يقال : ما هو ضحاك أو ناطق فيحمل عليه هذا المعنى على أنه حدّ .
( 654 ) بنابراين صحيح نيست كه بگوييم : اين معنى 568 به عنوان حدّ بر ضاحك يا ناطق حمل مىشود . 569
( 655 ) و أما الوجه الثانى - و هو أن يعنى أن كل ما هو موضوع للضحاك وضعا
برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 403
مساهمون: أبو علي سينا
ص٤٠٣