عرفنا بالحقيقة ما الموضوع ، و عرفنا ما الصورة - فكانت الصورة كل هيئة لمادة لا تقوم دونها تلك المادة ، بل تتقوم بها ، و كان الموضوع كل مادة متقوّمة الذات ؛ أو قابل متقوم دون الهيئة التى فيهما و إن لم تكن الهيئة و لا شىء يخلف بدلها ؛ أو كانت الهيئة لازمة لحقت بعد تقوم ذلك الأمر الذى هو مادة أو قابل - عرفنا أن الصورة جوهر و لم نحتج إلى وسط . و لكن إذا كان عندنا من الصورة خيال و من الجوهر خيال ، أخذنا نحتج و نقيس من غير حاجة إلى القياس .
( 268 ) همچنين گاهى امثال اين محمولات كه مقوّم ذاتيات است براى كسى كه فطرت سالم ندارد با نوعى بيان تنبه داده مىشود ، همانطور كه مبادى اولى نيز گاه مورد تنبيه واقع مىگردد . همچنين گاهى بر وجود اين محمولات ذاتى براى چيزى برهان اقامه مىشود و آن زمانى است كه آن چيز با عوارضش شناخته شده باشد و جوهر و حقيقتش شناخته نشده باشد ، مثلا آن چيز از جهت نسبت به يك چيز شناخته شده باشد ، يا از اين جهت شناخته شده باشد كه داراى فعل و انفعال است و ذاتش شناخته نشده باشد : مثلا ما اين را طلب مىكنيم كه آيا نفس جوهر است يا نه ، و جوهر جنس نفس است . لكن در اينجا ما اين امر را زمانى طلب مىكنيم كه ذات نفس را نشناخته باشيم ، بلكه آن را از اين جهت شناخته باشيم كه منسوب به بدن است و اينكه كمالى براى بدن است ، و افعال حيوانى و حياتى از آن صادر مىشود . خلاصه زمانى كه ما آن را از اين جهت شناختهايم كه كمال و مبداء فلان چيز است ، و ذاتش را نشناختهايم ، پس ذاتش را نشناختهايم ، ولى آن را موضوع قرار داده و از حمل جنساش بر آن طلب كردهايم . پس چون حقيقت ذات نفس را موضوع قرار ندادهايم ، و از حمل امر ديگر بر آن مىپرسيم - آن امر جنس نفس است - در اين صورت محمول پرسش ما در حقيقت جنس موضوع قضيه نيست . بلكه جنس چيز ديگرى است كه برايمان ناشناخته است ، و موضوع اين محمول بر آن چيز ناشناخته عارض مىشود . و چهبسا اين نوع پرسش زمانى كه ما معنى موضوع و مطلوب را نشناخته باشيم و فقط اسم آن را بدانيم ، پيش آيد : همانطور كه مثلا مىپرسيم آيا صورت جوهر است يا نه : كه هرگاه معنى حقيقى جوهر را بدانيم كه يعنى موجود نه در موضوع است ، و معنى حقيقى موضوع را بدانيم و بدانيم كه صورت چيست - و صورت عبارت است از هر هيئتى براى مادّه كه بدون آن ماده قوام ندارد ، بلكه ماده به آن قوام پيدا مىكند ، و موضوع هر ماده متقوم بالذات است ، يا قابلى است كه بدون هيئت موجود در آن قوام دارد ، هرچند اين هيئت و جانشين آن نباشد ، يا هرچند هيئت لازم باشد كه بعد از تقدم اين امر ، كه ماده يا قابل است ، لاحق آن گردد - در اين صورت دانستهايم كه صورت جوهر است و نيازى به حد اوسط نيست . امّا اگر صرفا از
برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 202
مساهمون: أبو علي سينا
ص٢٠٢