هر آن كس كه اين قوم را هست خويش * پراكنده گردند از جاى خويش
سپه مصعب نامور گرد كرد * نگه كرد در لشكر آن شيرمرد
از آن چند مير دلاور نديد * تو گفتى شدند از جهان ناپديد
يكى خويشتن كرد بيمار و گفت * كه من گشتم از رنج با خاك جفت 45
دگر گفت من بر پى آيم به راه * چو شد ساخته كارم اين جايگاه
گروهى برفتند از بيم جان * بدانست آن سرفراز جهان
كه ايشان همه بىوفا بودهاند * سران را « 1 » ازاينروى فرسودهاند
سخنهاى احنف همىكرد ياد * به نزد براهيم با دين و داد
شكستهدل از كوفه آمد برون * ز غصه درون گشته درياى خون 50
به مصعب چنين گفت از راه پند * براهيم كاين مهتران را ببند « 2 »
به زندان موكل بر ايشان گمار * در اين نيز اكنون مبر روزگار
چو بر تو هزيمت بود زآن سپاه * برى بسته اين مردمان را تباه
نباشند با بدسگال تو يار * وگر نصرتت باشد از كردگار
همه كوفه باشند چاكر برت * نگردند يك ذره دور از درت 55
به دو گفت مصعب كه پرواى اين * ندارم ، چه سازم ، چه گويى در اين
بگفت اين و آمد برون با سپاه * روان شد به كردار سيل سياه
مبارز بد و مهتر و سرفراز * توانا و دانادل و رزمساز
يكى دير بد نام او جاثليق * بدانجاى شد نامدار صديق « 3 »
ز عبد الملك هفت فرسنگ دور * فرود آمد آن نامدار غيور 60
شد اين حرب را الفت ( ؟ ) دير نام * در اخبارها خوانده باشم تمام
چو عبد الملك زآن خبردار شد * بر از گنبد چرخ دوار « 4 » شد
سپه تعبيه كرد آن كامياب * جهانگير شد راست چون آفتاب
محمد كه مروان بد او را پدر * مقدم ورا كرد از پيش در
روان گشت عبد اللّه بن يزيد * سوى ميمنه رايتى بركشيد 65
همان خالد آمد سوى ميسره * نفوذ هنر شد به نامش سره
هامش
( 1 ) سرازا
( 2 ) راهبند
( 3 ) نامداران صديق
( 4 ) دوران