خليفه از آن غصه رنجور شد * دل و صبر و آرام از او دور شد
بيفتاد از پاى سرو بلند * شد از رنج او كامران دردمند
620 پى فتح خاقان دلش گشت گرم * نگفتى سخن جز به آواى نرم
چو شد ناتوان در عمارى نشست * بيامد به ديدار خسروپرست
گرفتش به كام دل اندر كنار * بباريد خون و بناليد زار
طبيب شناسنده را پيش خواند * ز فتح بن خاقان سخن بازراند
به دو گفت درمان اين مرد كن * شب و روز با درد ناورد كن
625 ز نزديك او دور يكدم مباش * ز انديشه خالى و بىغم مباش
[ به جانش ] به انديشه كن زينهار * مشو خالى از وى به ليل و نهار
گر او نغز گردد تو گشتى بلند * وگر مُرد گردى زبون و نژند
نمانى تو زنده گر اين مرد مُرد * تو را نيز جان بايد و دل سپرد
سر از پيش بالين او برمگير * گر او تازهتر شد تو گشتى امير
630 بگفت اين و باريد خون سرشك * نشد دور از او [ بختشوع پزشك ]
دم عيسوى داشت ترساى شوم * به دانش همىكرد آهن چو موم
به علم اندرون بود دانا سمر * ببست اندرآن كار بر جان كمر
به يك هفته شد فتح خاقان سره * چو خورشيد كآمد به برج بره
برافروخت سر سوى صحت نهاد * خليفه شد از صحت مرد شاد
635 طبيب پسنديده را شهريار * ببخشيد چندان ضياع و عقار
كه هر سال دخلش بدى ده هزار * زر سرخ چون آتش آبدار
برآنم كه جعفر تنكراى بود * دماغ و دلش ديو را جاى بود
نصيبش ز علم الهى نبود * به دل در ورا جز تباهى نبود
پلنگى بدى چون شدى پر ز كين * زدى در زمان آسمان بر زمين
640 بهزودى از آن كار بازآمدى * ز پستى روان بر فراز آمدى
گهى سر برآوردى آن شه ز خواب * كه بودى جهان كرده يكسر خراب
شب و روز با باده بوديش كار * نياسودى آن شه ز بزم و شكار
يكى آدمى خود نبودش حريف * نديمش بدى خوك و خرسش حريف
از آن ره كه سودا بدى در سرش * بدافعال و ديوانه بودى برش
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 670
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٧٠