. . . با او به جاى * همىخواست كاو اندر آيد ز پاى
شنيدم كه آن هر دو بودند دوست * بههم بوده هر دو چو با مغز پوست
به يك جايگه دانش اندوخته * چراغ بزرگى برافروخته
120 بسى سالها بوده با يكدگر * به مكه درون آن دو مير از هنر
بههم كرده بودند شبها به روز * چو ماه و چو خورشيد گيتىفروز
به دل گفت عبد الملك آن زمان * كه اين مرد را داد بايد امان
ببايد نگه داشت حق نمك * بفرمود تا آن سپه يكبهيك
از آن نامبردار گشتند باز * ستادند يكسر نشيب و فراز
125 پس آنگه فرود آمد آن شهريار * گرفتند بر جاى لشكر قرار
چو مصعب چنان ديد گرديد باز * سوى خيمه شد مهتر رزمساز
به لشكر نگه كرد كس را نديد * كه با او توان كرد گفت و شنيد
گروهى مخالف در آن خيل بود * كه با دشمن ميرشان ميل بود
دل جمله از مهر مصعب تهى * در ايشان نمانده اميد بهى
130 دوم روز عبد الملك با سپاه * بيامد به نرمى سوى رزمگاه
بياورد مصعب سپاهى كه بود * به قطرى بفرمود مردانه زود
كه امروز بر جنگ نوبت توراست * از اين بيش كردن درنگت « 1 » خطاست
به دو گفت قطرى كه اين كار نيست * مرا پيش آن قوم مقدار نيست
مرا بازپس رفتن اولىتر است * كه پيش اندرون عالمى لشكرست
135 بدانست كاو را سر جنگ نيست * سخن گفتنش هم به فرهنگ نيست
سوى عبد رحمان يل كرد روى * كه اى سرور و مهتر جنگجوى
برو با سپاه خود اكنون به جنگ * بكن كار بر مردم امروز تنگ
كه آسوده بودى تو دى با سپاه * ببايد شد ايندم سوى رزمگاه
جواب اينچنين داد مرد دلير * كه تنها چگونه كند رزم شير
140 در اين جنگ اكنون مرا يار كيست * ز دشمن تنم را نگهدار كيست
بگرديد رنگ رخ نامدار * نيايد ، به دل گفت از اين قوم كار
هامش
( 1 ) درنگ