اگر خوانم او را بر خويش ، گفت * ز بصره برانم من اندر نهفت
[ همى سوى ] بصره روم زاين ديار * سرافراز عبد الملك نامدار
بيايد به كوفه بگيرد به كام * فرو ماند آن سرور نيكنام
20 به كوفه شد و هيچكس را نبرد * مگر نامبرده براهيم گرد
ز عبد الملك نامهاى [ در نهفت ] * بر اهل كوفه سراييد و گفت
؟ ورقاى عصيانپذير * به قطر بن عبد اللّه « 1 » بىنظير
بفرمود قيس و به پور عبير * كه نزد من آيند مانند تير
كه تا كارتان پاك چون زر كنم * چراغى ز جود و كرم بركنم
25 وگر آمد . . . ز راه * بباشيد آهسته بر جايگاه
چو مصعب به پيش من آمد به جنگ * نسازيد يكسر بدانجا درنگ
شدند آن دليران به يكباره رام * جوابش نوشتند دل شادكام
كه از دل تو را جمله هستيم يار * . . . تو را مىكنيم آشكار
براهيم را وعدهها داده بود * برش نامه پنهان فرستاده بود
30 نگاه اندر آن نامه هرگز نكرد * چو مصعب بيامد ، بشد شيرمرد
به مهر آنچنان نامه نزدش نهاد * بر او نامور آفرين كرد ياد
سرش را ببوسيد و اندر كنار * گرفت و بگفت اى يل نامدار
اگر با سخن رو نهان داشتند * به دل بر ز غمرى « 2 » نشان داشتند
براهيم با مصعب مير گفت * چنين نامهها نيز اندر نهفت
35 نبشتست زاين نامهها بىشمار * نكردند با تو ، نهان آشكار
به دو گفت مصعب كه تدبير چيست * در اين رزم و كين جز توام يار كيست
براهيم گفت اى يل شيرگير * گرم از تو فرمان بود ، ناگزير
زنم گردن اين سران پيش تو * وز اينجا كنم مرهم ريش تو
ورا گفت مصعب كه اى نامدار * چگونه توان اينچنين كرد كار
40 گر آن قوم را خون « 3 » بريزى به خاك * ز ميران شود لشكرم جمله پاك
چو اين مهتران نيز كشته شوند * به خاك و به خون درسرشته شوند
هامش
( 1 ) قطن بن عبد اللّه
( 2 ) شايد غمر بن العباس الخثعمى باشد .
( 3 ) رسون