سرافراز آن سيم بر بام « 1 » برد * پس آنگه ز عبد الملك نام برد
195 ز بالا درم پيش ايشان فشاند * بر بندگان پريشان فشاند
چو ديدند آن بندگان سيم و زر * فراموش كردند بر خاك سر
به شادى همه سيم برداشتند * سر مير بر خاك بگذاشتند
براى زر آن سر بماندند زار * پراكنده گشتند از هر كنار
فتادند دنبال يحيى دو مرد * گرفتند و هم در زمان بند كرد
200 ببردند او را برش بسته دست * ورا نيز بر جاى مىكرد پست
برادر به دو گفت عبد العزيز * كه نبود از اين صعبتر هيچ چيز « 2 »
تو ز آل اميه برآرى دمار * چو كردى بدىها مكن بىشمار
بفرمود كاو را به زندان برند * بزرگان او را همه بنگرند
برادر بد او را يكى گرد گير * ورا نيز كردند آن روز اسير
205 . . . بر آن ديگران را به درد * ببردند از جاى و محبوس كرد
جوانى دگر بود عامر به نام * چو مرغ اندر افتاد ناگه به دام
ببردند نزديك ميرش نژند * ورا نيز حالى به زندان فكند
به زندان يكى ماه يحيى بماند * شب و روز از غصه خون مىفشاند
بگفتند با او از آن شيرمرد * ز بندش بفرمود آزاد كرد
210 به شرطى كه ديگر نباشد به شام * رود او و هركس كه با او ، تمام
چو ميران سراسر برون آمدند * جگر خسته دل پر ز خون آمدند
برفتند از شام و آمد به راه * به كوفه بر مصعب دينپناه
ز هجرت چو آمد [ به ] هفتاد سال * ز روم اندرون قيصر بىهمال
[ كمر ] بست آن گبر زناردار * كه آيد به شام و كند كارزار
215 چو عبد الملك اندر آن مرزوبوم * شد آگاه از قيصر و خيل روم
سپه كرد و آمد ورا پيش باز * بدان تا شود با ملك رزمساز
رسولان فتادند اندر ميان * بگفتند بىمر ز سود « 3 » و زيان
چنان رفت با شاه قيصر قرار « 4 » * كه بدهد درم هر مهى شش هزار
هامش
( 1 ) نام
( 2 ) سرحيز
( 3 ) سوز
( 4 ) فراز