به سر بر همىزد ز اندوه و درد * تأسف همىخورد آن زادمرد
چرا گفت كاو را بدادم ز دست * ببايستم اينجاى برپاى بست
كه تا عمر فرخندهء نامدار * برون آمدى خرم [ و ] كامكار
چو در اندرون رفت فرزانه مير * ورا ديد زنده به نزد سرير 170
به عبد العزيز سرافراز گفت * ورا چون نكردى تو با خاك جفت
جواب اينچنين داد فرزانهمرد * نيارستم از عقل آن كاركرد
تو بيرون بدى در كف بدسگال * نشايست كردن ورا پايمال
يكى حربه بستد ز دست غلام * درآمد بدان نامدار همام
بزد بر سر و سينهء نامور * زره بود زيرش ، نشد كارگر 175
بزد ديگرى هيچ كارى نكرد * برآشفت با خويشتن شيرمرد
نگه كرد شد با غم و غصه جفت * زره ديد ، در زير جامه نهفت
تو خود ، گفت اينجا بهكار آمدى * پى كوشش و كارزار آمدى
بفرمود كاو را بينداختند * غلامان ز هرجا برش تاختند
نشست از بر سينهء او امير * به زير اندرون گفت روشنضمير 180
كه اى مير خون برادر مريز * مبر با من اى نامبرده ستيز
اگر بهر ميرى است ، كردم رها * ميفكن مرا در دم اژدها
جواب اينچنين داد فرزانه باز * كه گر من تو را بدهم از غم جواز
تو ريزى به خاك اندرون خون من * كنى زرد رخسار گلگون من
چنين كارها برنتابد درنگ * بگفت اين و بگرفت مويش به چنگ 185
ببريد از تن سرش را به درد * چو خون ديد عبد الملك زادمرد
بيفتاد بيهوش حالى ز پاى * به رويش زدند آب ، آمد به جاى
شنيد آن سرافراز بانگ و خروش * بپرسيد ازآنپس ، كه آمد بههوش
بگفتند يحياست چندى سوار * كه بيرون كند اينچنين گيرودار
سر نامور گفت بالا بريد * به زير افكنيد آن و . . . دريد 190
برفتند آن نامداران دلير * فكندند آن سر ز بالا به زير
به عبد الملك بر سرافراز گفت * كه ده بدره زر كن برون [ از ] نهفت
ببر بر سر بام چون نوبهار * بر آن بندگان كن [ سراسر ] نثار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 93
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٣