ببخشيدهام من گناه تو را * به رفته نكو كرده راه تو را
بلى اى سرافراز عمر دلير * بخوردم من آنگه كه بودى تو مير « 1 »
يكى سخت سوگند و آن هست داد * كه بر تو نهم بند اى پاكزاد « 2 »
و ليكن در آن بند نگذارمت * همان لحظه از پاى بردارمت 120
به دو عمر گفت اى پسنديدهكار * بمان اين سخن را يكى روزگار
كه امروز هنگام اين كار نيست * دلم اين سخن را خريدار نيست
به دو « 3 » مير عبد الملك گفت باز * كزاين بيش اسب بهانه متاز
من اين بند را بر تو خواهم نهاد * ببندم همى زود خواهم گشاد
به دو گفت حسان ثابتنژاد « 4 » * كه اى مرد با دانش و دين و داد 125
تو سوگند اين مير مسكين بجاى * بمان تا نهد بند بر دست و پاى
شود راست سوگند اين نامدار * زمانى تو را درنيايد بهكار
ورا عمر گفت اى نماينده مرد * چو اين نامور بنده را بند كرد
كه خواهد ز من بند برداشتن * نبايد به دل تخم كين كاشتن
به دو گفت عبد الملك بند تو * چو هست اين زمان عهد و سوگند تو 130
[ به ] يزدان كه بردارمت من ز پاى * نمانم تو را بسته هرگز به جاى
بدين كار سوگندها كرد ياد * بشد بند بر دست و پايش نهاد
به گردن درش كرد غلى گران * به زنجير و مسمار آهنگران
زمانى در آن بند بد گفت باز * كه اى سرور و مير گردنفراز
تو را گفت صبر است [ درمان ] كنون * به صبر آى از بند بسته برون 135
بيازيد عبد الملك دست راست * گريبان گرفتش بدانسان كه خواست
به خود دركشيدش از آن پيش تخت * بر آن تخت رويش بيفتاد سخت
دو دندان او خرد درهم شكست * ز خود گشت نوميد آن دينپرست
به دل گفت كاين ناجوانمرد مرد * برآورد خواهد ز من دود و گرد
كنم اندر اين بند با او فسون * مگر زاين غم و محنت آيم برون 140
ورا گفت كاى خسرو زادمرد * مرا كشت خواهى در اين بند و درد
هامش
( 1 ) شير
( 2 ) زد
( 3 ) برو
( 4 ) حسان بن ثابت