تو كار مرا اندر اين خانه ساز * بريز از دلم خون ، و ليكن به راز « 1 »
ز تلبيس او گشت آگاه مير * به دو گفت كاى ناكس كند وير
تو در بند آهن گرفتار و زار * كنى مكر با من زهى كاروبار
145 در اين يك سخن بود آن شيرمرد * مؤذن « 2 » نماز دگر بانگ كرد
چو عبد الملك بانگ مؤذن شنيد * بهسوى برادر يكى بنگريد
به عبد العزيز سرافراز گفت * كه اين شخص را سر ببر در نهفت
چو من بازگردم همى « 3 » از نماز * بهزودى تو كار بداختر بساز
چو عبد الملك شد به جامع درون * بيامد سرافراز جوياى خون
150 چو شمشير كين بركشيد از نيام * بر عمر شد مرد جويندهكام
به دو عمر گفت اى سرافراز مرد * يك امروز از كشتن من بگرد « 4 »
بمان تا كسى ديگر آيد برم * بيندازد از تن به زارى « 5 » سرم
ز گفتار او مرد را دل بسوخت * رخش همچو شمع از عنا برفروخت
از آن نامور دست كوتاه كرد * روان را سوى روشنى [ راه ] كرد
155 چو عبد الملك رفت بيرون چو دود * بدان جايگه عمر با او نبود
غلامان برفتند شيب و فراز * به يحيى بگفتند از آن حال باز
كه عبد الملك عمر را كرد بند * مبادا كه او را رساند گزند
سرافراز يحيى همان [ دم ] سوار * شد و برد با خويش مردى هزار
سرافراز يحيى به جامع شتافت * ز كينه به دندان زمين مىشكافت
160 بدآن لحظه عبد الملك در نماز * ببريد از بيم آن سرفراز
بيامد به نزديك يحيى به مهر * به دو گفت آنگه كه بگشاد [ چهر ]
چه بودست گفتا ، برادر كجاست * پراكنده كم گوى مىگوى راست
[ به دو گفت ] دلشاد در خان من * نشسته به نزديك جانان من
برو زودش اكنون به بيرون فرست * وگر نى سر خويش در خون فرست
165 بگفتا همين دم فرستم برت * چرا شد از اينگونه مغز سرت
به جامع درون رفت در [ را ] ببست * سرافراز يحيى برآورد دست
هامش
( 1 ) بذار
( 2 ) موزن
( 3 ) يكى
( 4 ) مگرد
( 5 ) بذارى