40 هوا پر ز نم بود و هنگام دى * سپاهى گران با شه نيكپى
سوى عين . . . از ره گذار * ز ياران شب و روز بد گيرودار
هوا پر ز نم چشمها پر ز نم * جهان سربهسر بود [ پردرد و ] غم
زمين گشت مانند درياى نيل * چنان راه از گل ببريد پيل
سرافراز عبد الملك چند ماه * در آن « 1 » بوموبر كرد آرامگاه
45 به شهر دمشق اندرون عمر مير * طمع كرد در كارهاى خطير
امامت طلب كرد مرد كريم * بر او كرد بيعت سپاه عظيم
همه شام شد زير فرمان مرد * سزاوار بود او برآن كاركرد
به عبد الملك ز آن خبر شد نهفت * فرو ماند آنجاى و چيزى نگفت
نكرد التفاتى بر آن كار هيچ * اگرچند مى بر دلش بود پيچ
50 بكرد اندر آن بوموبر او [ قرار ] « 2 » * زمستان برفت و درآمد بهار
روان شد به شهر دمشق از فراز * به گردش سپاهى همه رزمساز
گرفت آن بروبوم را در « 3 » حصار * به شهر آمد [ ند ] عمر و چندى سوار
يكى روز عمر آن سرافراز مرد * همه خلق را در ميان خطبه كرد
چنين گفت كاى بندگان « 4 » خداى * هر آن كاو در اين ملك بگرفت جاى
55 همىگفت اگر نجر ( ؟ ) بر درشت ( ؟ ) * كه دوزخ مرا گشت و دارم فت ( ؟ )
هر آن كس گنه كرد دوزخ وراست * به جنت « 5 » رود بىگنه روى راست
من اين خود نگويم به پيش [ مهان ] * بلى گويم از آشكار و نهان
خداراست بىشك نعيم سعير * منم بندهء مستمند و حقير
به دست من آن است اى اهل دين * كه با كس نباشم به خشم و به كين
60 [ مدارا ] كنم با همه كس به راى * كسى را نجنبانم اينجا ز جاى
اگر با شما زندگانى كنم * مبادا كه با كس گرانى كنم
كنم از شما دور اندوه و رنج * نباشم حزين در سراى سپنج
[ نبندم ] در خويش بر روى كس * نباشد مرا نيز مير جرس
خوش آمد سران را سخنهاى مير * به مرد آفرين كرد برنا و پير
هامش
( 1 ) روان
( 2 ) بوموز و زاد
( 3 ) رز
( 4 ) بندكار
( 5 ) به دوزخ