نداند بنشناسد او را مگر * دگربار گفتش پر از خون جگر
ز اول ورا ام ثابت جواب * چنين گفت كاى مهتر كامياب
چه گويى تو از بهر آن ، مير گفت * كه من راستىها نخواهم نهفت 1030
كه من مصعبم اى يل كامياب * سلامت كنم ، چون نگويى جواب
به دو گفت عبد اللّه بن [ عمر ] * كه اى بسته در راه غفلت كمر
تو آنى كه از مؤمنان شش هزار * بكشتى به يك روز [ در ] كارزار
نترسيدى از خشم پروردگار * ز ناگه بگيرد تو را آشكار
اگر آن همه مردم مستمند * بدندى يكى گلهء گوسفند 1035
رسيده ز ميراث مادر به تو * خدا داده آن را سراسر [ به تو ]
بدان تا كنى جمله فرمان به راه * ندارى يكى ز ايلى خود نگاه
نشايستى آن را به يك روز كشت * مبادا كسى را چنين سرنبشت
مكافات اين را بيابى تو زود * بكشتى [ و حالى ] بخواهى درود
و ليكن به محشر چه دارى جواب * كه خون مسلمان بريزى چو آب 1040
همه روزه و مؤمنان روزهدار * چه گويى به محشر به روز شمار
ز مختار چون شد حكايت تمام * بگويم كنون با تو [ اى نيك ] نام
ز هجرت چو شد سال بر شصت و هشت * روش [ در ] زمانه دگرگونه گشت
گروهى خوارج برون آمدند * سراسيمه جوياى خون آمدند
بكشتند بىمر مسلمان به درد * زن و كودك خرد گشتند [ گَرد ] 1045
امير همه بود قطرى به نام * كه فرزند فجاه بد آن همام
كه فجاه در عهد صديق بود * بدانديش بدروز ، زنديق بود
ز دين آن بداختر دو نوبت بگشت * بساط مسلمانى اندر نوشت
ابو بكر صديق او را بسوخت * ز تاب جگر آتشى برفروخت
از اين پيشتر آن سخن گفتهام * به الماس معنى گهر سفتهام 1050
نكوهيده قطرى ورا بود پور * ببريد از شمع اقبال نور
به اهواز و بصره برآورد دست * فراوان ز مؤمن بكشت و بخست
به ايام او شد فساد آشكار * سگى بود آن گبر چوپانشكار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 85
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٨٥