زن « 1 » و كودكان را ببردى اسير * پس آنگه بكشتى به شمشير و تير
1055 نبوديش جز غارت و قتل كار * چه مايه بدى برد آن خاكسار
فصيح « 2 » جهان بود آن بد نشان * يكى ابر بد تيغ او ، خونفشان
از او مهلب كامران رنج ديد * همان مصعب از وى چه خفت كشيد
سرانجام از [ او ] . . . بشد در گريز * سوى اصفهان رفت سر پرستيز
در آن كوهها بود يك چندگاه * و ليكن بد او را فراوان سپاه
1060 بسى سالها اندر آن بوموبر * بماند آن سگ كافر بىهنر
خبر عمرو بن سعيد بن ابى عاص با عبد الملك بن مروان بن حكم بن ابى عاص و كشتن عبد الملك عمر بن سعيد
كنون بازگردم به مقصود خويش * اگر عمر يابم ز معبود خويش
يكى مرد بودست عمر سعيد * ز اشراف مكه اميرى سديد
سعيد از ابى العاص دارد نژاد * قريشى است آن مرد با دين و داد
ابر هست . . . لعاص مير * كه از عبد شمس است آن بىنظير
5 كه او را پدر بود عبد المناف * قصى را پسر باشد او بىگزاف
حكم باب مروان بد آن نامور * ابى العاص باشد حكم را پدر
در آل اميه ابى العاص بود * كه او كيسهء نامدارى گشود
سعيد سرافراز بد محتشم * كه بد عم مروان ابن الحكم
به وقتى كه در پرده مىشد يزيد * مر اين عمر فرزانه را بركشيد
10 هواى خلافت بدى در سرش * چو جان بود اين شغل اندر خورش
چو بدرگ يزيد بنفرين بمرد * بهسوى خلافت دلش دست برد
بدين كار مروان نمىكرد راى * عبيد اللهش برد خاطر ز جاى
چو پور زياد اندرآمد به كار * بسى حيلت و مكر كرد آشكار
كه تا گشت مروان ناكس امام * به نزديك [ بن ] عمر بنهاد دام
هامش
( 1 ) وزو
( 2 ) فصح