ورا داد مير بنفرين فريب * به نزديك بالا نمودش نشيب 15
كه من در سخن نام خالد برم * و ليكن امامت تو را پرورم
تو باشى پس از من به گيتى امام * دم پير خورد آن جوان همام
چو مروان خليفه شد اندر جهان * بدانست از آشكارا نهان
اميرى لشكر بدين عمر داد * فرستاد او را به هرجا چو باد
ورا كرد بر لشكر خويش مير * زد و خورد شامم ( ؟ ) به جز تيغ و تير 20
بشد مصر بستد دلاور به زور * كه يارىدهش بود بهرام و هور
وز آنجا بشد پيش مصعب به جنگ * زمين كرد بر مور جوينده تنگ
به زودى ز شام اندر او را براند * سر نيزهء نامور خون فشاند
ملازم به درگاه مروان مدام * بد آن تا شود ازپساو امام
بدانديش مروان خستهروان * نكرد آن سخن را وفا با جوان 25
چو عبد الملك شد وليعهد مرد * وصيت پى مرد زاينگونه كرد
كه او را تو اى مهربان نيك دار * [ چنان ] كن كه باشد ز تو كامكار
همان تا به دو بروزد باد سرد * نشيند بر اين گُرد داننده گرد
و ليكن چو آيد برت نيكبخت * از او خويشتن را نگهدار سخت
چو مروان بدانسان ز ناگه بمرد * همه ملك عبد الملك را سپرد 30
ورا نامبرده نكو داشتى * زمان تا زمانش برافراشتى
به زندان دو تن بود يكجا بزرگ * چو ميرى درآمد شد آن ميش ، گرگ « 1 »
در آنگه كه با قطرى بدگهر * پراكنده بد « 2 » مصعب نامور
به اهواز مهلب در آن جنگ بود * جهان بر خوارج از او تنگ بود
بماند اندر آن رزم و كين هشت ماه * نيارست كردن به جايى نگاه 35
چو زآن گشت عبد الملك را خبر * بدانست احوالها سربسر
طمع كرد در دار ملك عراق * روان گشت با لشكرى بىنفاق
بفرمود با عمر دل پر ز عشق * شود نايب او به شهر دمشق
چو شصت و نه از سال هجرى بسر * شد ، آمد ز شام آن دلاور بدر
هامش
( 1 ) مش كرد
( 2 ) بر