كه اين بصريان آب برداشتند * ببردند و خاك اندر انباشتند
به دو گفت احنف كه اى كامياب * مد و جزر « 1 » خوانند اينجاى آب
1005 زمانى كم و يكدم افزون شود * زمان تا زمانى دگرگون شود
در اين بصريان را نباشد گناه * بگفت اين وز آنجا روان شد به راه
يكى كوه باشد به مكه بلند * همه كوهها هست نزدش نژند
بود كوه را نام قفقان « 2 » يقين * ورا ديده بُد حمزهء نازنين
چو در بصره آن نامور بنگريد * هماناى قفقان يكى كوه ديد
1010 به احنف چنين گفت چون مكه شهر * نبودست و هرگز نباشد به دهر
بزرگيش بنگر كه يك نيمه كوه * كز آن مردمان را فزايد شكوه
ز اهواز تا مكه بگرفت جاى * بخنديد احنف از آن خيرهراى
بزرگ است اين مكه اى خويشكام * كه يك نيمه اهواز كردند نام
دو نام است اين شهر يارا ببين * يكى مكه اى مرد باآفرين
1015 دگر نام اهواز ماندم شگفت * به دو احنف قيس فرزانه گفت
كه اى مير خاموشى اولىتر است * سخن گفتن اينجا نه اندر خور است
مُغى بود در بصره با جاه و آب * ورا نام مروان شه كامياب
ازاو حمزه مىخواست روزى خراج * نبرد اندر آن كار مروان لجاج
مرا گفت فرماى ده روز مهل * به من بركن اين كار دشوار سهل
1020 چو بشنيد حمزه برآورد تيغ * بزد گردن مرد مُغ بىدريغ
به احنف چنين گفت دل پرستيز * كه اين تيغ من هست چون برق تيز
چو از تيغ بشنيد احنف سخن * بجنباند بر جا سر خويشتن
يكى سال در بصره سردار بود * ازاينسان ورا كار و كردار بود
سرانجام زى مكه گرديد باز * شود از خرد آدمى بر فراز
1025 چو وقت حج آمد بدان روزگار * سوى مكه شد مصعب نامدار
[ از اول بُدش ] بر مدينه گذر * بشد نزد عبد اللّه بن عمر
سلامش بكرد او جوابش نداد « 3 » * گمان برد مصعب كه آن پاكزاد « 4 »
هامش
( 1 ) مدوجر
( 2 ) قعيقان نام كوه مكه است .
( 3 ) مداد
( 4 ) دار