ورا كرد بر كوفه و بصره مير * فرستادش آنجا به كردار [ تير ]
به مصعب چنين داد مهتر پيام * كه اى نامور مرد با ناز و كام
يقين دان كه اين حمزه فرزند توست * به كار اندرون من است اين درست 980
فرستادمش پيش تو سرفراز * كه از پستى او را برى بر فراز
بياموزيش رسم و آيين و راه * كنى در وى از روى شفقت نگاه
ورا گفت در بصره بنشان به تخت * تو را كوفه داديم اى نيكبخت
همان موصل اكنون به مهلب سپار * به هر بوموبر نام ما را برآر
چو حمزه به بصره شد از گرد راه * همه كارها كرد يكيك تباه 985
غلامى نگونبخت و ديوانه بود * ز عقل و خرد دور و بيگانه بود
پدر خواست كاو را كند آدمى * فزايد از او خلق را خرمى
نيامد از او هيچ كارى پديد * از او بود عقل و خرد ناپديد
به مردم عطا داد ناخواسته * وز او گشت ماه هنر كاسته
به عمرى ( ؟ ) كه بود آن خر بىتميز * ندادى بداختر به خواهنده چيز 990
نكردى به فرمان كس هيچ كار * ندادى كسى را بر خويش بار
گرفتى بسى خلق را بىگناه * ببستى ، فكندى بهناگه به چاه
نكشتى كسى را كه خون ريختى * نه دزدى ز دار اندر آويختى
از او بصريان چون خبر يافتند * تمامت از او روى برتافتند
بر او طعن « 1 » مىزد هر آن كس كه بود * پراكنده مىكرد گفتوشنود 995
به بصره مقامى است نزديك آب * بدانجاى شد حمزهء كامياب
ورا احنف قيس همراه بود * ز بىعقلى حمزه آگاه بود
. . . بود استاده بر آب خوش * بدانجاى شد حمزهء كينهكش
بخنديد كان آب بسيار ديد * سوى احنف نامور بنگريد
به دو گفت كاين آب را بصريان * اگر برنگيرند نبود زيان 1000
به اسراف اين آب خوش را بهكار * ندارند ماند بسى روزگار
نبد مانده در . . . * بخنديد و گفت از سر خشم و تاب
هامش
( 1 ) سخن