كه از گفتهء خود نگرديم باز * تو اى نامبردار سر برفراز 930
سرافراز مختار والاتبار * دو زن داشت بر قصر حيران و زار
يكى نام ثابت ، زن پاكراى * دلاور زنى بود عاقل بجاى
ورا حمزهء جندلى ( ؟ ) بود باب * ز اصحاب پيغمبر كامياب
دوم عمره زيبا زن بىنظير * كه بد دخت نعمان ابن البشير « 1 »
صحابى است نعمان با آفرين * به علم و به دانش ندارد قرين 935
ببردند آن هر دو زن را ز جاى * بر مصعب آن مير با عقل و راى
بپرسيد مصعب از آن هر دو زن * چه گوييد از بهر شوهر سخن
ز مختار كذاب و جادو برم * بگوييد تا گفتها بنگرم
. . . * . . .
من آن گويم اينجا كه او گفته بود * . . . بنهفته بود 940
رها كرد از او دست ، تا شد به راه * نگه كرد در عمره آن دينپناه
. . . * . . .
نگفتست مختار هرگز دروغ * نه جادو بد آن مهتر بافروغ
يكى تيغ بد تيز كاو را خداى * برآورد با مردم تيزراى
. . . * . . . 945
بهزودى برآورد از ايشان دمار * تو كذاب خوانيش ، ا [ ى ] پيشهكار
ز مختار ، زن زاين نشان نام برد * ورا مير مصعب به زندان سپرد
فرستاد نزد برادر پيام * برآورد تيغ جفا از نيام
كه عمره زنى هست محتال و پير * بود دخت نعمان ابن البشير
بپرسيدم احوال مختار از اوى * جواب اينچنين داد با من ز شوى 950
كه مختار دانند پيغمبر است * به هر مذهبى بد نشان كافر است
چه فرمايى ، هان بهر اين شومزن * ورا گر چنين است گردن بزن
چو عبد اللّه اين داد او را جواب * بفرمود مصعب شه كامياب
كه او را پس از شام برداشتند * بكشتند در خاكش انباشتند
هامش
( 1 ) عمرة بنت النعمان بن بشير الانصارى